با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

من از رگبار باران می آِیم

پنج شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۲

من از رگبار باران می آِیم

اما نه آنگونه که به خاک غلتیده باشم

چونان که تو از حقیقت…

* * *

من از رگبار باران می آیم

از خیسی مطلق

از سردی که شریان مرا جمع می کند

تا در خاطرم آورد زمستان نبودن را…

* * *

نه اینکه گلایه کرده باشم، نه!

اما این گل و لای فروچکیده

مگر نه اینکه از شاخ و برگ خاطر تو نشات گرفته است؟


دو غزل

پنج شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۲

دلم گرفته عجیب و دلم شکسته ولی تو…

وَ خوشه خوشه غم و درد، وَ دسته دسته…ولی تو…

تو آن غبار غریبی که می وزیدی و از تو

تمام آینه هایم به غم نشسته …ولی تو…

عبور…جاده…دل شب… و ناتمام ترین شعر:

زنی که یکه و تنها….زنی که خسته…ولی تو….

زنی که در شب تردید به چشم های تو ای مرد!

بدون آنکه بخواهد امید بسته …. ولی تو…

تو می روی و پس از تو کنار جاده کسی هست

که بشکند وَ بسوزد که خرد و خسته …. ولی تو…

(….)

ماییم در کناره و خاموش و بی صدا

ما…بال های بسته ما…تو…تو یٍ رها!

حتی مجال حرف و گلایه نمانده است

پر می زنی به سوی خودت ، سوی ناکجا…

پر می زنی و… می روی و… دور می شوی

شاید به سمت آینه ها … تا خود خدا

ماییم در کناره و چشمان خیسمان

ماییم در کناره و دستی پر از دعا:

شاید خدا کند وَ تو را روز دیگری…

شاید خداکند وَ دوباره …تو را…تو را …


بم

پنج شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۲

سحر شکست، فرو ریخت شهر…ویران شد

کسی شبیه من انگار مرد بی جان شد

و دختری که خیالش شروع شعرم بود

میان زلزله رقصید و بعد باران شد

و قطره قطره غزل وار بر سرم بارید

-بر این نواده آدم که غرق نسیان شد-

خیال دخترک این بار تلخ و ترس آور

که رفت تا که بمیرد زخود پشیمان شد،

و زیر آهن و آجر خمیده شد ….ناگاه

غزل به گریه رسید و غزل پریشان شد

غزل نیامده انگار محو رفتن بود

غزل که موج ندامت غزل که طوفان شد

و رفت تا من تیره، مرا بسوزاند

شبیه شهر غریبی که سوخت…ویران شد


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)