من از رگبار باران می آِیم
اما نه آنگونه که به خاک غلتیده باشم
چونان که تو از حقیقت…
* * *
من از رگبار باران می آیم
از خیسی مطلق
از سردی که شریان مرا جمع می کند
تا در خاطرم آورد زمستان نبودن را…
* * *
نه اینکه گلایه کرده باشم، نه!
اما این گل و لای فروچکیده
مگر نه اینکه از شاخ و برگ خاطر تو نشات گرفته است؟
دلم گرفته عجیب و دلم شکسته ولی تو…
وَ خوشه خوشه غم و درد، وَ دسته دسته…ولی تو…
تو آن غبار غریبی که می وزیدی و از تو
تمام آینه هایم به غم نشسته …ولی تو…
عبور…جاده…دل شب… و ناتمام ترین شعر:
زنی که یکه و تنها….زنی که خسته…ولی تو….
زنی که در شب تردید به چشم های تو ای مرد!
بدون آنکه بخواهد امید بسته …. ولی تو…
تو می روی و پس از تو کنار جاده کسی هست
که بشکند وَ بسوزد که خرد و خسته …. ولی تو…
(….)
ماییم در کناره و خاموش و بی صدا
ما…بال های بسته ما…تو…تو یٍ رها!
حتی مجال حرف و گلایه نمانده است
پر می زنی به سوی خودت ، سوی ناکجا…
پر می زنی و… می روی و… دور می شوی
شاید به سمت آینه ها … تا خود خدا
…
ماییم در کناره و چشمان خیسمان
ماییم در کناره و دستی پر از دعا:
شاید خدا کند وَ تو را روز دیگری…
شاید خداکند وَ دوباره …تو را…تو را …
سحر شکست، فرو ریخت شهر…ویران شد
کسی شبیه من انگار مرد بی جان شد
و دختری که خیالش شروع شعرم بود
میان زلزله رقصید و بعد باران شد
و قطره قطره غزل وار بر سرم بارید
-بر این نواده آدم که غرق نسیان شد-
…
خیال دخترک این بار تلخ و ترس آور
که رفت تا که بمیرد زخود پشیمان شد،
و زیر آهن و آجر خمیده شد ….ناگاه
غزل به گریه رسید و غزل پریشان شد
غزل نیامده انگار محو رفتن بود
غزل که موج ندامت غزل که طوفان شد
و رفت تا من تیره، مرا بسوزاند
شبیه شهر غریبی که سوخت…ویران شد