ارسال شده توسط پریا کشفی | در شعرهای من, غزل
پنج شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۳
و دور شدیم و گذشتیم و بی صدا رفتیم
و بی خیال قفس ها و میله ها رفتیم
و مثل گله ای از اسب های وحش چموش
لگد زدیم به زنجیرها رها رفتیم
و دشت را که سراسر دروغ و عصیان بود
به زیر سمٌ خود آتش زدیم تا رفتیم
و دشنه های خیانت همین که پی در پی
برای کشتنمان آمدند ما رفتیم
و دل زدیم به دریا و یکنفس راندیم…
به مقصدی که نباید ….به نا کجا رفتیم…
ارسال شده توسط پریا کشفی | در شعرهای من, غزل
پنج شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
لحنم عوض شده است بدم تیره ام ولی
آقا قبول کن که تو هم مثل من بدی
آقا قبول کن که تو هم …مثل من که نه!
اما هنوز هم همه را گول می زنی
می ترسم از همین دوسه تا جرم کوچکت
آقای شعرهای همیشه جهنمی!
می ترسم از صدای تو وقتی که ساده نیست
می ترسم از دروغ نگاه تو هم کمی…
اصلا بیا درست بگو قبل از این تو را
عاشق نکرده است به غیر از خودم کسی؟
یا من هم از سر نادانی ام شدم
قربانی دروغ تو آقای دمدمی!
* * *
لحنم عوض شده است ، بدم ، تیره ام. ولی
تو مثل قبل داری دم از عشق می زنی
من باورت نمی کنم اصلا چه فایده
آقای شعرهای سیاه جهنمی!
ارسال شده توسط پریا کشفی | در شعرهای من
پنج شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۳
چشمان شکسته اش پر از ماتم بود
آن مرد که شانه هاش از غم خم بود
گفتند که سنگ زیر آسیاب است ولی
او هم به خدا شبیه ما آدم بود!
* * *
آقا دروغ گفته ام عاشق نبوده ام
حالا بیا که سفره دل را گشوده ام،
باور بکن..به جان خودم مال تو نبود
این شعرها که پشت سر هم سروده ام