بانوی شعرهای تو خواهد شد این زن که از هوای تولبریز است
این زن که یخ زده است ولی قلبش از هرم دست های تو لبریز است
این زن که شاعر است ولی انگار غیر از تو هیچ …هیچ نمی داند
حرفش…ترانه اش…غزلش یکسر، از نام آشنای تو لبریز است
این زن که جز تو هیچ حضوری را در بطن سرد خانه نمی خواهد
حتی سکوت ممتد دلگیرش یکریز از صدای تو لبریز است
این زن که بی نهایتی از عشق است در لحظه های روشن رویایی
وقتی نگاه می کنی و چشمش از چشم بی ریای تو لبریز است
وقتی نگاه می کنی و هرجا رد شعاع چشم تو می ماند
گلدان پشت پنجره می خندد، آیینه از صفای تو لبریز است
* * *
از راه می رسی و به پای تو پروانه های غمزده می رقصند
ابلیس از حضور تو می سوزد، سجاده از خدای تو لبریز است
بانوی شعرهای تو خواهد شد با تو سفر به آینه خواهد کرد
این زن که دست های پر از نورش عمریست از دعای تو لبریز است
(۱)
نه نهر شیر می خواهم
ونه جوی عسل
به همین نم نم باران هم قانعم!
(۲)
روز در من آغاز شده است،
حتی اگر چشم هایم همیشه به روی شب گشوده باشد.
در من چیزی شبیه خورشید شکفته است.
درونم واژه ها می تابند.
مثل تمام بچه های بهانه گیر ،
می نشینم تا برایم قصه بگویی.
حالا تمام حرف هایت را می فهمم…
شب می وزد به باغچه سارا چه می شود
آینده چیست حدس بزن ؟ها؟چه میشود؟
سارا درخت کوچک همسایه سوخته است
مرگ همیشه می وزد اینجا چه می شود؟
سارا حیاط کوچک ما نقشه ی جهان
بعد از گذشت یک سده آیا چه میشود؟
سارا مرا کنار همین حوض دفن کن
دفتر چه های شعر من اما چه می شود؟
سارا نماز صبح شب قهوه های تلخ
سجاده و نیایش و خرما چه می شود؟
می دانمت که از پس این گریه های تلخ
اندوه چشم های تو دریاچه می شود
بس می کنم‚بخند!ببین چای می خوری؟
شب روشن است…بیهده ما را چه می شود؟
حتماً بدوز دکمه ی پیراهن مرا
بگذار بگذریم که فردا چه می شود شود
* * *
سارا درختهای جهان شعله ور شوند
این شعر های اندک اندک اگر بیشتر شوند
بگذار تا سکوت کنم شعر چاره نیست
بیهوده چشم هات برای چه تر شوند؟
سارای پیر!صبح چهل سالگی به خیر
چیزی بخوان که چلچله ها با خبر شوند
سارای سالخورده ی من ریشه کن به خاک
این روز های سرد مبادا تبر شوند
این کفشهای خانگی تنگ را مپوش
مگذار گامهات چنین مختصر شوند
دست از کنون بدار به آینده فکر کن
بگذار این درختچه ها هم پدر شوند
شاعر شعرها یادم نیست!!!