با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۳

به سکوت نشسته ای و سکوت را

 

جز خاموشی شایسته پاسخ نیست

 

اما دروود

 

که چشم ها را نمی شود از گفتن باز داشت…


هیچ

پنج شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۳

(۱)

چیزی پشت این واژه ها نیست

بیهوده سرک می کشی

نه اندیشه ای هست نه حرفی

تنها بارش مکرر حروفیست که نمی شناسمشان

* * *

تهی تر از این نبوده ام که کنون

تلنگری بزنی فرو می ریزم ، بی گلایه…

(۲)

خیال تو چابک تر از ذهن من است

همین است که وا می مانم از اندیشه ات

* * *

حالا که حرف های کوچک دلگیرم تمام…

حالا که دارم به رفتن می اندیشم،

دست از سر اندیشه ام بردار

می خواهم رها باشم


می خواهم خودم باشم

پنج شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۳

از صمصام.ک:

“…. و برای جایزه ات این شعر را من به تو تقدیم می کنم. من این شعر را ابتدا به انگلیسی نوشتم، بعد هم دیدم که برگردان فارسی­ی آن، شعریتش را از دست نمی دهد. مال تو هرکار که می خواهی با آن بکن. برای اطلاعت می گویم که نسخه ی انگلیسی این شعر در کتاب شعر های انگلیسی ام با نام Sigh at 5 که در ماه سپتامبر از چاپ بیرون می آید آمده است. امیدوارم بپسندی و بپذیری….

می­خواهم خودم باشم

. . . و اول، کلمه بود . . .

برای دخترک شاعرم پریا

خدا که خدا شد

جبریل را فرستاد تا واژه را که پیش از آن، خود، خدای خود بود

به خود بخواند و

با خود هم­خوانش کند

واژه زیرِ بار نرفت و گفت:

ـ”می­خواهم خودم باشم”

آن­گاه نوبت شیطان شد

تا در جامه­ی سرخش، دستک­زنان، رو به واژه کند،

واژه گفت :

ـ”نه،

می­خواهم خودم باشم”

بعد، این چرخه گشت،

مرد آمد و زن آمد و عشق امد و مار آمد،

واژه باز همان گفت.

سپس،

پیامبران از راه رسیدند و بشارت دادند،

پاسخ واژه، باز، همان بود:

ـ ” نه . . “

این­بار،

خدا، خود، سراغ واژه آمد و

به خود خواندش

حرفِ واژه یکی بود:

ـ”می­خواهم خودم باشم”

آن­گاه،

خدای خشم­گین،

شاعران را به نگه­بانی واژه گماشت؛

به چشم هم زدنی

واژه از آن شاعران شد

و شاعرانِ سراز پانشناس، خروشیدند که:

ـاینک نوبت ماست تا خودمان باشیم.

و

از آن روز،

شاعرانِ یاغی نیز

با خدا و شیطان

در یک واژه نگجیدند.

I want to be myself

. . . and, the first thing was the “word’

When God became God,

he sent Gabriel to the “word”,

that had been its own God

since the beginning,

and asked the “word” to join him.

The “word” said:

-“No, I want to be myself.”

Then,

Satan,

in his red suit,

approached the “word”.

The word’s answer was the same:

– “No, I want to be myself.”

Then,

man arrived,

woman arrived,

love appeared,

and the snake followed.

The answer from the “word” was the same.

Then,

all of the prophets arrived,

and called everybody to join them for happiness.

The “word” did not even listen to them.

The “word” was the “word”,

just the “word”,

nothing else.

This time,

God himself came to the “word”,

and asked it to join him.

Again, the “word” said:

-“No, I want to be myself.”

The angry God,

asked the poets to keep an eye on the “word”.

In a blink,

the “word” gave itself up to the poets.

The happy, proud poets,

did not waste time and called themselves free!

free from everything,

everybody.

Since then,

the disobedient poets did not fit any word

that fitted God and Satan!

۱ July 2004


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)