ارسال شده توسط پریا | در شعرهای من, غزل
پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۳
باید بیافتی اول این بیت اتفاق
باید شبی حلول کنی در تن اتاق
دست مرا بگیری و راهی کنی مرا
تا یاس های منتظر انتهای باغ
بعدش پرنده ای بشوی تا که بشکنی
جادوی آسمان من این عرصه ی کلاغ!
یعنی که ماه و زهره و خورشید بشکفند
در لحظه های تیره ی بی نور بی چراغ
تا من دوباره مثل تو از خود رها شوم
باید بیایی باز بگیری مرا سراغ-
از فال های هر شبه از شعرهای ناب
از حافظی که هست همیشه به روی طاق…
حال مرا که منقلبم خوب می کنی
وقتی که تو حلول کنی در تن اتاق!
ارسال شده توسط پریا | در سپید, شعرهای من
پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۳
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
صدای خنده ی بچه ها
از درز پنجره خودش را می کشد تا حجم مه گرفته ی اتاق من
و خنده ها پاشیده می شوند بر سر و رویم
من مه را پس می زنم…
|

|
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
برف جاری می شود از سر و روی بچه ها
و شوق بودن، مثل نسیم خنکی آرام بچه ها را دوره می کند
و بچه ها سبک تر از قاصدکی بلند می شوند تا آسمان…
|
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
و زندگی به هیات برف و خنده و سرما و نور
جاری می شود از ابتدای کوچه
و همه ی خانه ها را دوره می کند…
ارسال شده توسط پریا | در شعرهای دیگران
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳
غزلی از کبری موسوی
رهروان رفتند و ما ماندیم و جانی سوخته
عشق پر پر می زند در آشیانی سوخته
فصل معراج است و ما با پای بسته مانده ایم
این طرف ما، آن طرف هم نردبانی سوخته
ای زمان! پاییز سوم، فصل زخم و آتش است
فصل مرگ دختری با گیسوانی سوخته
تا شقایق هست و لاله جام خونین است دل
سینه می سوزد به حجم خاکدانی سوخته
ابر را امشب به پابوس نگاه آورده اند
صد ستاره از میان آسمانی سوخته
*
سهم ما هم بعد از این از سفره ی شعر و غزل
یک بغل درد است و زخم و نیمه جانی سوخته