باید بیافتی اول این بیت اتفاق
باید شبی حلول کنی در تن اتاق
دست مرا بگیری و راهی کنی مرا
تا یاس های منتظر انتهای باغ
بعدش پرنده ای بشوی تا که بشکنی
جادوی آسمان من این عرصه ی کلاغ!
یعنی که ماه و زهره و خورشید بشکفند
در لحظه های تیره ی بی نور بی چراغ
تا من دوباره مثل تو از خود رها شوم
باید بیایی باز بگیری مرا سراغ-
از فال های هر شبه از شعرهای ناب
از حافظی که هست همیشه به روی طاق…
حال مرا که منقلبم خوب می کنی
وقتی که تو حلول کنی در تن اتاق!
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
صدای خنده ی بچه ها
از درز پنجره خودش را می کشد تا حجم مه گرفته ی اتاق من
و خنده ها پاشیده می شوند بر سر و رویم
من مه را پس می زنم…
|

|
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
برف جاری می شود از سر و روی بچه ها
و شوق بودن، مثل نسیم خنکی آرام بچه ها را دوره می کند
و بچه ها سبک تر از قاصدکی بلند می شوند تا آسمان…
|
بچه ها در کوچه برف بازی می کنند
و زندگی به هیات برف و خنده و سرما و نور
جاری می شود از ابتدای کوچه
و همه ی خانه ها را دوره می کند…
غزلی از کبری موسوی
رهروان رفتند و ما ماندیم و جانی سوخته
عشق پر پر می زند در آشیانی سوخته
فصل معراج است و ما با پای بسته مانده ایم
این طرف ما، آن طرف هم نردبانی سوخته
ای زمان! پاییز سوم، فصل زخم و آتش است
فصل مرگ دختری با گیسوانی سوخته
تا شقایق هست و لاله جام خونین است دل
سینه می سوزد به حجم خاکدانی سوخته
ابر را امشب به پابوس نگاه آورده اند
صد ستاره از میان آسمانی سوخته
*
سهم ما هم بعد از این از سفره ی شعر و غزل
یک بغل درد است و زخم و نیمه جانی سوخته
من در بیست و پنجمین سال زندگی ام
دارم به راهی می اندیشم که بیست و پنج سال تمام طی کردم
و خوب و بدش را نفهمیدم!
من بیست و پنج بار متولد شدم
پیله ها را شکافتم تا پروانه ای باشم آزاد
اما دشت های پر ازدحام نپذیرفتندم
و پیله تنیده می شد چندین باره بر من
و من انگار آرزوی پروازی بی دغدغه را به گور خواهم برد…
من بیست و پنج بار
سر بلندکردم از آن سوی خود
راه افتادم به سمتی که گمان می کردم خورشید است
و هر بار به کوه های تیره ای رسیدم
که خورشید را در خود بلعیده بودند
من بیست و پنج بار خواستم که عاشق باشم اما
حساب های دنیای ناگزیر بزرگ سالی خامم کرد
پا پس کشیدم در پستوهای تنهایی و توهم خود
و عادت کردم به نبودن ها
بیست و پنج بار خواستم پرنده باشم و نشد
بیست و پنج بار از قفس گریختم اما
“پرواز” در ذهنم جز کلمه ای پنج حرفی نبود
بالی نبود برای گشوده شدن…
* * *
من به خزیدن خود ادامه خواهم داد
در راهی که خوب و بدش را نمی دانم
و هر سال شعری تازه خواهم گفت
در رثای دخترکی که در مه آلودگی جاده گم شد
و بال هاش در حصار پیله ها مچاله شدند
دخترکی که پرواز را از خاطر برد
و لبخندهاش خاطره ای شد در قاب کودکی
بزرگ شد…
و دنیای آدم بزرگ ها چنان دوره اش کرد
که یادش رفت می شود عاشق شد
و ” عشق” کلمه ای شد سه حرفی
در شعرهای گاه و بیگاهش
” پرواز” افسانه ای شگرف
و ” زندگی” چارچوب مه گرفته ای از تنهایی و ترس و توهم…