ارسال شده توسط پریا کشفی | در روزنگاشت
پنج شنبه ۹ آبان ۱۳۸۷
از مهمانی غافلگیرکننده شب تولدم که بگذریم، فیکا کردن و کیک تولد خوردن با همکارهای سوئدی خودش حکایتی است! کاملن تصادفی و تنها به خاطر اینکه عشق ام برای احتیاط یک کیک اضافه خریده بود که مبادا برای مهمان ها کیک کم باشد، من تصمیم گرفتم تولدم را توی دانشگاه هم جشن مختصری بگیرم. البته جشن که نمی شود گفت. دور هم جمع شدن بود و قهوه و چایی – من!- و کیک خوردن و از هر دری حرف زدن. این دور هم جمع شدن و قهوه خوردن با یا بدون کیک را سوئدی ها می گویند فیکا و این فیکا نقش خیلی مهمی در زندگیشان دارد. سوئدی بدون فیکا را هیچ کس نمی تواند تصور کند. به طور معمول توی محیط کار و طبق قانون وزارت کارشان که نمی دانم اسمش چیست دقیقن در دو مرحله کارکنان مراسم فیکا دارند یکی قبل از نهار و یکی بعدش که حدود های ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر می شود. من کلن دارم به این نتیجه می رسم که سوئدی ها خیلی به همشهری های ما یعنی شیرازی ها شبیه هستند از لحاظی!
کیک را که آوردم رفتیم توی اتاق نهار خوری و من میخواستم کیک را ببرم که گفتند نه! باید صبر کنی ما برایت آواز بخوانیم. رسم است! من هم مثل ملکه ها نشستم و بقیه را تماشا می کردم که همه ایستاده برای من آواز سوئدی بلغور می کردند بدون زیر نویس! تمام که شد گفتم ترجمه؟! و این آهنگ گویا دو بخش داشت. بخش اول آرزوی اینکه من صد ساله شوم و بخش دوم اینکه اگر صد ساله شوی تو را شوت می کنیم! و این شوت کلمه دو پهلویی است که یک معنی اش این است که تو را هل می دهیم مثلن وقتی تو ویلچر هستی! و دومین معنی اش این است که می کشیمت و خلاص!

از آنا هم اتاقی ام هم یک هدیه گرفتم: کتاب آشپزی سنتی سوئدی که دستور پخت غذاهایی است که هرکدام در مناسبت های خاصی طبخ می شود. در ضمن می نمی دانم به چه مناسبت اما اسم این کیک، کیک پرنسس است! این را هم از همکارهایم شنیدم!
ارسال شده توسط پریا کشفی | در از گذشته ها, اندیشه ها
دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۷
این نوشته به خودمِ، به تو، به خانواده و دوستانم–
بیست و هفت سالگی راه پر ماجرای تهران تا گوتنبرگ بود. یک سال گذشته از آخرین شب تولدم در ایران. درست یک سال. . یادم نیست آن روز چه می کردم جز این طرف و آنطرف دویدن و خداحافظی های عجولانه با اقوام و دوستان و آخرین خریدها. اما شب که آمدم خانه، برایم کیک خریده بودند به رسم هرسال. الان که می نویسم بغض ام میگیرد. اما آن شب سراسر شور و شادی بودم. تلویزیون داشت برای بار دوم فیلم راز را پخش می کرد. چمدان های من وسط هال ولو بود. و من این را فقط یک تصادف کوچک نمی دانستم. چند ماه گذشته بود مگر از اولین بار دیدن این فیلم در یکی از سراشیبی های زندگی ام و امکان این ناممکن برایم؛ ناممکنی که خواسته بودم. نمی دانم توی دل پدر و مادر برادرانم چه بود. گاهی خود خواه تر از آنم که اطرافیانم تصور می کنند. به خودم فکر می کردم. به دکترا. به پرواز. به فردا صبح و گوتنبرگ و به محسن- که عشق ام شد- و نمی دانستم توی فرودگاه دنبالم می آید یا نه. امسال با تمام حادثه های شیرینش یکی از باورنکردنی ترین سال های عمرم بود. زیاد دیده ام و شنیده ام. زیاد دوست داشته ام و دوست داشته شده ام. زیاد آرامش داشته ام و هیجان بر من گذشته است. بزرگترین حادثه ی زندگی ام، نقطiه ی عطف زندگی عاطفی ام- عاشق شدنم و ازدواج ام- در این سال بود. عملی شدن بزرگترین تصمیم زندگی ام- گذشتن از خانواده و راهی غربت شدن- در این سال بود و من آنچنان که می باید شکر گزار نبوده ام شاید. هرچند از دلم ام- دل کوچکم- نام خدا و دلگرمی حضورش کمتر لحظه ای دور بوده.
این روزها بیشتر از همیشه به گذشته فکر می کنم ، به دوستانم و رابطه هایم و دوستانی به همان رنگ، که می توانم اینجا داشته باشم. به دنیای دخترانه ام که انگار سال ها از من دور شده و به لحظه هایی که در کنار عشق ام می گذرد و با تمام شیرین اش حس می کنم هر از گاهی باید با طعم خوش دوستی های دوباره ای آمیخته شود. اگر زمان بگذارد. ازدواج جهش بزرگی بود در بستر رابطه های من که همزمان شد با جهش بزرگتری شاید که کوچ بود. در عین لذت ناتمامی که از بودن با همسرم -عشق ام – می برم گاهی جای خالی دوستانم را حس می کنم. نبود وقت بهانه ی دیگری بوده برایم که رخوتی مرا بگیرد از در جریان دوستی های تازه افتادن و آدم های تازه را شناختن. با همه مرزی حس می کنم که پیش از این نمی کردم از بی پروایی من برای شناخت آدم ها و دل زدن به دریای رابطه ها خبری نیست. حرف های دلم را جز به عشق ام نمی توانم که به کس دیگر بگویم.
* * *
پی نوشت ۱: این خانه هدیه ی عشق ام بود به من از چهار ماه پیش. ولی من تنبلی کردم در کوچ و ماند تا امروز که با تولدم کوچ دوباره ای داشته باشم! جریان آن پست آخر وبلاگ هم جز تلاش برای راه اندازی اینجا چیزی دیگری نبود. یعنی واقعن آن تست، تست بود ولی نه از آن دست که دوستانم توی کامنت ها نوشته بودند!
پی نوشت ۲: ممنون می شوم اگر خطایی در این سایت هست به من یادآوری کنید. شاید نکته ای را فراموش کرده باشم.
پی نوشت۳: من چقدر رسمی شده ام در سالروز میلاد با سعادتم!
ارسال شده توسط پریا کشفی | در روزنگاشت
پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷
عادت ندارم اینجا چیز بنویسم هنوز. بعد از سه ماه که عشق ام اینجا رو راه انداخته هنوز هم یه جورایی غریبه است برام. دوباره شروع کردم به نوشتن روزانه هام نه اینجا… توی تقویمم. یه تقویم کوچولوی جیبی. هر روز چند خط می نویسم. خلاصه و تنها برای یادآوری روزها. همین هم خوبه! راضی ام!