۰- قورباغه ها همه به خظ شده اند. قورباغه ی کوچک شیرین وبلاگ افتاده ته صف!
۱- اولین محصول یک سال دانشجو بودنم امشب به سر و سامان رسید!
۲- هوا سرد شده اما من خبر ندارم! یا خانه هستم یا دانشگاه توی اتاقم.
۳- باور دارم آدم گاهی به تلنگر نیاز دارد برای بیدار شدن. ممنونم از خدا که تلنگرهایش به من آنقدر محکم نیست که با سر زمین بخورم!
۴- با تمام خستگی فیزیکی ام، سرشارم از انرژی.
۵- هدف…هدف…هدف…برنامه ریزی… برنامه ریزی….برنامه ریزی و اراده ای سخت!
* * *
هیچ وقت ندانسته ام چه می شود کرد. حس می کنم تنها باید خوب زندگی کنم برای بیشتر کردن خوبی ها. از تکرار فجایعی که تنها اثرشان برمن کابوس شبانه است می گریزم. از خون و جنگ و سیاست بیزارم. برای همین هیچ گاه خبر را دوست نداشته ام. اما با این همه وقتی می بینم هنوز هستند آدم هایی که بشود گفت از خود گذشتگی می کنند در دلم حس شرم عجیبی می کنم. بی بی سی داشت با یکی از اعضای پزشکان بدون مرز که بعد از چهار ماه از غزه برگشته بود مصاحبه می کرد. با خودم گفتم جهان به کدام علم بیشتر نیاز دارد؟ من به آینده امید دارم اما از آینده هیچ نمی دانم. کسی چه می داند فردا چه خواهد شد…باز هم فکر می کنم تنها می توانم اینجا که ایستاده ام خوب باشم دست کم، نه اگر بهترین.
