با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

عجیب- پاستوریزه یا کامل

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

مدت هاست تلویزیون نگاه نکرده ام. در تلاشمان برای استفاده ی بهتر از زمان، بیشتر با هم بودن و برای آرامش، هر دو به این نتیجه رسیدیم که رسانه ای به نام تلویزیون و اعتیاد به دیدن سریال ها و فیلم ها و غیره، سمی است که کم کم به زندگی مان تزریق می شود. همین شد که این موجود دوست داشتنی اما مضر و اعتیاد آور، از چرخه ی زندگی مان حذف شد. همزمان با این موضوع، تصمیم گرفتیم اگر هم گاهی هوس تماشای چیزی به سرمان زد، سریال نباشد که مثل هویجی الاغ ذهنمان را بی اراده به سمت خودش می کشاند! تجربه ی ساعت ها نشستن پشت مانیتور و تماشای “Friends” و “Earl”، وقت نداشتن برای ورزش و پیاده روی و معاشرت با دوستان و غیره، تنها به خاطر روزی دو ساعت سریال دیدن، تجربه ی آموزنده ای بود. حالا هم اگر ماهی یک بار یا حتی کمتر هوس چیزی به سرمان بزند، چیزی بیشتر از یک فیلم یکی دو ساعته نیست. آن هم در مواقعی که خستگی بدنی یا ذهنی باز می داردمان از انجام کار دیگری. همین تغییر کوچک، زندگی مان را نظم بیشتری داده و کنترل زمان را راحت تر کرده. خواندن کتاب که مدت ها بود فراموش شده بود، دوباره امری عادی شده و برای من نوشتن هم. هرچند، هنوز هم اولویت های بالاتری هم هست در زندگی ام.

ورق و مافیا و پوکر و بازی های دیگر هم از اول هیچ گاه توجه مرا به خودش جلب نکرده است. هرچند به چشم دیگران عجیب، اما هیچ گاه حتی وسوسه نشده ام که وقت ام را اینطور بگذرانم. به چشم من، این فعالیت ها هرچقدر به قول بعضی ها نشاط آور و تقویت کننده ذهن باشد، برای من چیزی شبیه تخمه خوردن است! که گذر زمان را ناملموس می کند و فایده ای جز ضرر ندارد.

هیچ گاه کششی به نوشیدن مشروب هم نداشته ام. همیشه به این مفتخر بوده ام که نخورده مست ام. نشاطی که بی هیچ محرکی توی دلم هست و انرژی ذاتی ام، نیازی نگذاشته برای نوشیدن و تجربه ی حسی که هیچ وقت هم نفهمیدم چیست. جدای اینکه از بوی الکل، هرچند هم ضعیف، متنفرم.*

هیچ گاه، دوست نداشته ام وقتی از خانه بیرونم، گوشی بگذارم در گوشم و با صدای کم یا بلند موسیقی گوش کنم. توی اتوبوس و قطار نشستن و در تمام طول مسیر بیرون را تماشا کردن، یا آدم ها را نگاه کردن و تحلیل پنهانی اشان توی ذهن، برای ام از هر چیز دیگری سرگرم کننده تر است. یکی از دوست داشتنی ترین حس ها برایم این است که بنشینم توی اتوبوس شهری با مسیری طولانی، و تمام طول مسیر را کتاب بخوانم. حس می کنم، گذاشتن گوشی و شنیدن صدایی که صدای طبیعی آن لحظه و آن مکان نیست- هرچند موسیقی نرم و آرام و موزون باشد- مرا از دنیای بیرون ام جدا میکند. شنیدن صدای ماشین. شنیدن صدای پچ پچ یا خنده ی بلند آدم ها و شنیدن صدای تلق تلق قطار، برای ام دلنشین است چون مرا به آن لحظه پیوند می زند. حس می کنم به دنیای بیرون وصل ام. و این موسیقی طبیعی ِ هرچند ناملایم و ناموزن آن چیزی است که من در آن لحظه و در آن مکان باید به آن گوش بسپارم.

به خودم سخت می گیرم. سعی می کنم ساعت خواب و بیداری ام را کنترل کنم. حسی درونی وا می داردم به این کار. اگر صبحی دیر بیدار شوم، حس ناخوشایندی که در تمام طول روز دارم از صد تنبیه برایم بدتر است. شب ها تا دیر وقت بیدار بودن را به دلیل به هم ریختن خواب و بیداری ام دوست ندارم و هیچ وقت آدم ِ‌شب نبودم ام. همیشه صبح ها. دم طلوع آفتاب، برای ام از هر لحظه ای نشاط اور تر بوده- هرچند اعتراف می کنم در تابستان سوئد بیدار شدن در ساعت ۳ یا چهار برایم ممکن نیست هرچند خورشید کم کم سرک بکشد-. اما روال خوش درونی ام این است که روزی مثل امروز تعطیل هم ساعت ۶ بیدار شوم و جلوی وسوسه ی خواب را بگیرم که اگر بخوابم، تا آخر روز محاسبه ی آن ساعت های غیر مفیدی که توی رختخواب غلت زده ام و سردردِ محتملِ بعد از آن، اوقاتم را تلخ می کند و روزم را خراب.

خورد و خوراک ام روز به روز سالم تر می شود. آن هم با نیرویی درونی. از شیرینی زیاد خوش ام نمی آید. یا بهتر بگویم از خوردن خیلی شیرینی ها لذت می برم اما هیچوقت خودم وسوسه نمی شوم برای خریدن شوکولات و شیرینی. چیپس و پفک خیلی دوست دارم اما توی مغازه با احتیاط از کنارشان رد می شوم و به خودم اجازه نمی دهم بخرمشان. بارها دلم خواسته گیاه خوار بشوم اما تا حالا موفق نشده ام- احتمالش کم نیست-*. تمایل زیادی به غذای خانگی دارم. سبک بودن معده ام را دوست دارم و همیشه از زیاد خوردن و سنگین شدن متنفر بوده ام، هرچند گه گاهی اتفاق می افتد و من خودم را سرزنش می کنم.

با خیلی ها متفاوتم و حس می کنم روز به روز متفاوت تر می شوم . یا شاید، عمده ی آدم هایی که اینجا ملاقات کرده ام، علایق آرمانی من را نداشته اند. گاهی معاشرت با آدم ها برایم کمی سخت می شود، نه از آن رو که به خودم سخت می گذرد- که من همیشه آدم انعطاف پذیری بوده ام و طیف وسعی از آدم ها با معیارهای و سلیقه های گوناگون در دایره ی دوستی هایم داشته ام-  از اینکه می ترسم حضورم از خوشی کسی بکاهد. مثل وقتی که حس می کنم به خاطر حضور من، دوستانم به جای پوکر بازی کردن به بیلیارد قانع می شوند و یا وقتی که حرف زدن در مورد سیاست  و اجتماع را به جای ورق بازی کردن برمی گزینند.

و باید اضافه کنم، بخش عمده ای از این انتخاب ها و عادت ها چیزی نبوده که از ابتدا در زندگی ام بوده، یا رسمی است  که از خانواده ام به من منتقل شده. سال ها ست در حال مراقبه ام. بیرون و درون ام را تحلیل می کنم. فیزیک و روان ام را . تغییر ارزش ها و هدف های زندگی ام در طول زمان، سلیقه ها و عادت های شخصی ام را، شخصیت ام را، به مرور تکمیل کرده و اینگونه شکل داده است،‌ شکلی که هرچند در نگاه خیلی ها سخت گیرانه و  غیر عادی است، در نگاه خودم شکلی مقدس، سالم و تحسین برانگیز دارد.

***

پی نوشت:

دارم این نوشته را بعد از بیشتر از سه سال می خوانم و می خواهم منتشر کنم. زیادی مانده قاطی منتشر نشده ها همی است که * خوب الان اوضاع فرق کرده! ** گیاه خوارم الان از ژانویه ۲۰۱۲


منِ بعد از تو

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

اثری که از من و تو می ماند در دیدگاه دیگران، اثر «من» و «تو» نیست به تنهایی، اثر «ما» است- آنچه دیگران را وا می دارد به ماندن یا بریدن.

آن معاشرت هایی که می تواند به دوستی ها و رابطه های ماندگار بدل شود، بیشتر از آنچه تاثیر گرفته از سلیقه ی شخصی ما باشد، انتخابی است که بالاترین هارمونی را با «رابطه ی من و تو» دارد.

حریم خانه ام و حریم رابطه ام با تو، مرزهای بودن ام با دیگران را تنگ تر و خط قرمزهایم را فراخ تر کرده. در من، دل به دریای رابطه ای نو زدن که پیشترها امری طبیعی و آسان بود، به وسواسی آگاهانه بدل شده. و از آن سو، شکل متفاوت زندگی ام، دیگران را بازداشته از با «من» بودن و «من» را شناختن. از این روست که می توانم به آسانی دیدگاه متفاوت آدم ها نسبت به خود را به دو دسته ی دیدگاه های شکل گرفته پیش از بودن ام با تو* و بعد از با تو بودن، تقسیم کنم.

*« با تو بودن» را به «ازدواج» ترجیح می دهم، از آن رو که بودن ام با تو، زاییده ی عطش « با تو بودن» است نه نتیجه ی ناگزیرِ بودن در چارچوبی به نام «ازدواج»


من زن می خواهم! -بخش اول

یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

درس Academic Writing  یکی از بهترین درس هایی بوده که در این مدت گذرانده ام. برای اولین بار، بودن در کلاس های این درس که به لطف تجربه و شخصیت دوست داشتنی استادش یکی از ماندگارترین دوره ها خواهد بود در ذهن ام، این حسرت در دلم زنده شد که چرا تمامی این سال ها همت نکردم برای پرورش استعدادی که در نویسندگی و سرایش داشتم از تجربه ی استادی بهره ببرم. همیشه بهانه ای بود و همیشه کاری بود که اولویتش بالاتر باشد. اما اعتراف می کنم که آگاه نبودم تا چه اندازه تمرین و آموزش می تواند بر نحوه ی نگارش و تفکر نویسندگی اثر گذار باشد. حس می کردم تنها استعداد ذاتی است که نویسنده و شاعر خوب می سازد. وقتی مقاله هایی که به عنوان تمرین این درس نوشته ام را مرور و با آنچه پیشتر نوشته ام مقایسه می کنم، این حقیقت برایم روشن تر می شود. نه تنها نگارش که بلکه نحوه ی مطالعه ام تحت تاثیر قرار گرفته. حس می کنم چراغ به دست ام حالا اگر نوشته ای یا مقاله ای می خوانم. حیف که شاید هرگز فرصتی دوباره نباشد برای جلسه ی شعر و نویسندگی رفتن و تمرین و آگاه شدن اما شادم که دیر به صرافت گرفتن این درس نیفتادم.

استاد درس در واقع نویسنده ی این کتاب است که به عنوان منبع درس هم معرفی شده. شاید یکی دیگر از جذابیت های کلاس هم همین باشد که خود نویسنده کتاب را آموزش می دهد. کتاب به زیبایی نوشته شده و حتی بدون داشتن استاد هم، مثل یک خودآموز می توان آن را به کار برد. مقاله هایی که در کتاب به عنوان نمونه آورده شده اند، همگی برایم جذاب و دلنشین بودند. خصوصن اینکه نحوه ی نگارش جملات و دستورلغات به دقت انتخاب شده اند. خواندن آن را توصیه می کنم خصوصن به کسانی که دستی در نوشتن دارند، خصوصن نوشته های تحقیقی و دانشگاهی. هرچند نویسنده در بخش هایی از کتاب به نگارش های داستانی هم می پردازد که من هنوز فرصت مطالعه شان را نداشته ام متاسفانه.

یکی از مقاله های کتاب، مقاله ای است به نام «من زن می خواهم!» که به گفته ی نویسنده، در اولین شماره ی مجله ی فمینسیت در سال ۱۹۷۱ به چاپ رسیده است. نگارنده ی مقاله Judy Syfers ، یک فمینیست نویس آمریکایی است. طنز پنهان مقاله و جملات طعنه آمیزش و همینطور جذابیتش از آن رو که بسیاری از تصاویر آن، تصویر آن چیزی است که ما در کشورمان هنوز هم شاهد آنیم، مرا وسوسه کرد که ترجمه ای از آن را در وبلاگم بگذارم:

من به آن دسته از مردم تعلق دارم که به آنها زن می گویند. من یک زن هستم، و نه چندان از روی تصادف، یک مادر.

چندی پیش به یکی از دوستان ام که به تازگی از زن اش جدا شده، برخوردم. او یک فرزند داشت، که صد البته، حالا با زن قبلی اش زندگی می کند. دوست ام در پی این بود که دوباره زنی برای ازدواج پیدا کند. هنگامی که در حال اتو کردن لباس ها به اون فکر می کردم، ناگهان این فکر به ذهن ام خطور کرد که من هم یک زن می خواهم! چرا من زن می خواهم؟

می خواهم به گذشته برگردم، به دوران دانشگاه، که بتوانم از لحاظ ملی مستقل بشوم، مسوولیت زندگی خودم را به دوش بگیرم و اگر لازم باشد آن ها که به من وابسته هستند را هم پشتیبانی کنم. من زن می خواهم که کار کند و مرا به دانشگاه بفرستد. و همزمان با دانشجو بودنم،  زن می خواهم که بچه هایم را تر و خشک کند. من زن می خواهم که حواسش به وقت دکتر بچه ها و قرارهای دندانپزشکی باشد و حواسش به من هم باشد. من زن می خواهم که مراقب باشد بچه ها درست غذا بخورند و تر و تمیز باشند. من زن می خواهم که لباس بچه ها را بشوید و مرتب کند. من زن می خواهم که بچه هایم را از محبت مادرانه و بی دریغ اش لبریز کند، مراقب مدرسه رفتن شان باشد، مطمئن باشد که روابط اجتماعی مناسبی دارند و آن ها را به پارک و باغ وحش و غیره ببرد. من زن می خواهم که وقتی بچه ها مریض هستند،‌از آنها پرستاری کند، زنی که هر زمان بچه ها نیاز دارند در کنارشان باشد، چون صد البته من نمی توانم از کلاس های دانشگاه غیبت کنم. زن ام باید هر زمان لازم شد از کارش مرخصی بگیرد اما کارش را هم از دست ندهد.  این ممکن است به این معنی باشد که در آمد او روز به روز کمتر شود اما فکر می کنم بتوان آن را تحمل کنم. لازم نیست بگویم که زن ام، هزینه ی نگهداری از بچه ها ، در ساعت هایی که سرِکار است، را هم  تقبل می کند.

من زن می خواهم که نیازهای فیزیکی من را برآورده کند. زن می خواهم که خانه ام را تمیز نگه دارد. زنی که خرد و پاش بچه ها را جمع کند، زنی که خورد و پاش های من را هم جمع کند. من زن می خواهم که لباس های مرا بشوید، اتو کند و مرتب بچیند و هر زمان لازم شد تعویض کند. زنی که حواسش باشد وسایل شخصی من در جای مناسبشان قرار بگیرد که به محض احتیاج پیداشان کنم. من زن می خواهم که آشپزی کند،‌ زنی که آشپزی اش خوب باشد. زنی که برای غذاهای متنوع برنامه ریزی کند و خریدهای مربوطه را هم خودش انجام بدهد و سفره ی رنگین بچیند و بعد هم سفره را جمع کند وقتی من دارم درس می خوانم. من زن می خواهم که وقتی مریض هستم و ناراحت از دست دادن زمانم در دانشگاه، از من مراقبت کند. من زن می خواهم که موقع تعطیلات حواسش به من و بچه ها باشد، وقتی من نیاز به استراحت و تنوع دارم.

من زن می خواهم که با غرغر های بی سر و ته اش در مورد مسوولیت هایی که به عنوان یه زن به دوشش است مرا خسته نکند. بلکه زنی می خواهم که وقتی نیاز…

(ادامه دارد)


هیجان

پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

هیجان یعنی من

که در می گشایم به بودن تو

و موسیقی چشمانت سطر سطر دلم را پر می کند

به آواز در می آیم در آغوشت

به من که باز می گردی

به تو که باز می گردم

از کتاب ها و مقاله ها و جادوی رایانه ها

* *‌ *

هیجان یعنی ما

و شنبه ها و یکشنبه های تعطیل

و بازار شلوغ عرب ها و ایرانی ها

و بوی سبزی تازه  که مرا می برد تا تهران

و بوی شلیل ها و انگورها

و همهمه ی مهاجرهای فارس و کرد و ترک و عرب

که همه به تکلم به زبانی واحد بسنده کرده اند

در فراسوی مرزها

* *‌ *

هیجان یعنی من

که سبزه های عیدم را می پایم

وقتی پشت پنجره برف می آید

دسامبر ۲۰۰۸- گوتنبرگ


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)