با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

مکالمه

دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

می گوید: قصه منو هم بنویس دیگه. فکر میکنم: اخه توی سطحی کجای زندگیتو قصه کنم؟

می گوید: چی شد پس؟ چرا جواب نمی دی؟

می گویم: هان؟ باشه حالا چرا؟

می گوید: خوشم میاد بشم قهرمان یه داستان.

فکر می کنم: عوضی! خوشی زده زیر دلش. می گویم: دلت خوشه ها. حالا بذار ببینم چی میشه.

***

پی نوشت: ننوشتم. خوب معلومه!


یا سبز یا سیاه

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

به من گُل بدهید

و توی دفترم با مدادهای رنگی تان طرح های نو بزنید

از کوچه ها و خیابان ها

از آدم ها

از پنجره ها و درخت ها و باغچه ها

از بهار و از سبزه ها

*

به من گل بدهید

و توی دفترم

روی صورت تمام آدمک های خاموش بی دهان

و روی صورت تمام آدمک های اخمو

و آدمک هایی که فریاد می زنند و

آدمک های خواب

لبخند بکشید

*

به من گل بدهید و بگذارید همینجا زیر باران بایستم

به من گل بدهید

و از پرنده بگویید

به من گل بدهید و قاعده های پریدن را یادم بدهید

اوج گرفتن را تعریف کنید برایم.

من حالا

به اندازه ی کافی بزرگم

به اندازه ی کافی می فهمم

به اندازه ی کافی شیب های تند زندگی را بالا آمده ام

نه خسته ام

نه نفس بریده

به همان اندازه شاداب ام که منِ هفت سالگی ام

تنها به جای کوله بار مدرسه ام که پر بود از کتاب ها و دفترها و مشق های شب مانده

و پر بود از اضطراب های شب های زمستان

و پر بود از دلهره ی آزیرهای قرمز

و عکس های پر از خون،

روی دوشم تجربه دارم

خا‍طره های رنگ پریده دارم

خاطره های روشن

و امید دارم به فردا

و آغوشم به جای دست های کوچک عروسکی

به نفس های گرم مردی خوش است

که ثانیه هایم را با او تقسیم می کنم

و زندگی ام را

و آینده ام را

و امیدم را

و سر یک سفره با او می نشینم

که ثانیه هایش را با من تقسیم می کند

و زندگی اش را

و آینده اش را

و امیدش را

*

به من گل بدهید و مدادهای رنگی تان را

می خواهم روی تمام صفحه های سپید و سیاه دور و برم

طرحی نو بزنم


اگر

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

پیش نوشت: هیچ وقت آدم سیاسی نبوده ام. هیچ وقت نه خبرها نه بحث ها توجهم را به خود جلب نکرده اما این وبلاگ و این نوشته های سرتاسر منطق و صداقتِ برآمده از دل را هر روز می خوانم. به وبلاگ دکتر صدیق سروستانی حتمن سربزنید. به نظرم کلمه ی استادی واقعن برازنده ی ایشان است.

* *‌ *

اگر هنوز ایران بودم شاید دستبند سبز می بستم و هرچند هیچ گاه از موج ها و جریانات هیجانی خوشم نیامده، به خیابان می رفتم برای فریاد، برای حل شدن، برای مبارزه. اگر بودم، دلشوره می گرفتم، گریه می کردم و دعا می خواندم. اگر بودم، هر شب خواب می دیدم که فردای انتخابات است.اگر هنوز ایران بودم دلم آرام نمی گرفت. نمی توانستم دل به کار بدهم. می نشستم و ساعت ها حرف میزدم با دور و بری هایم.

اگر هنوز ایران بودم، دلم می گرفت و باور نمی کردم که کسی دانسته و آگاهانه دروغ بگوید. اگر بودم، با همین سادگی ذاتی ام، گمان می کردم همه ی اینها جهلی بیش نیست. مگر می شود به خاطر قدرت؟ به خاطر هدفی هرچند در ذهنت مقدس باشد، غش کنی در معامله ی خودت با یک ملت.

اگر هنوز ایران بودم، درست مثل چهار سال پیش که پشت جلد کتابم، فردای انتخابات نوشتم: “امروز مردم ایران باختند و نمی دانند”، جمله ای می نوشتم پشت جلد کتابم. یا سبز یا سیاه.

* *‌‌ *


هنوز رنگ آرزو

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

کودکی گذشت و آرزوها

یکی برآورده شد،

یکی از یاد رفت،

یکی رنگی نو گرفت

و یکی ماند،

یکی ماند مثل زخمی کهنه و بی التیام.

× × ×

کودکی رفت و آرزوها

پوست انداختند

رنگ باختند

پیله تنیدند و پروانه شدند

از خردسالی تا بزرگسالی،

در جریانی ملایم و همیشگی

رنگ در رنگ

ریز و درشت

گاه لبریز شوق و گاه غم آلوده

× ×‌ ×

ای آرزوی کهنه ی بی التیام!

که هرچه بزرگ تر شدم بیشتر قد کشیدی

که رنگ در رنگ بودی و بودی

گاه کوچک، گاه بزرگ

که پوست انداختی و بودی

که پیله تنیدی و پروانه نبودی و بودی

ای آرزوی کهنه ی بی التیام!

که نه سعی بودی و نه قسمت

هنوز بر بالابلند نخل هایی

و دست من کوتاه


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)