تو را با رنگ ها می شناسم
سبز و سرخ
و با ولوله ی ناتمام درونت
تو را با رشته ی درهم افکارت …
در تو شعرها زاده شده
و قلم
عصای ناگزیر دست های پیری توست
* * *
تو را با رنگ ها می شناسم
و با قوس و قزح پس از بارانت
که بالا می کشاندم
ناگزیر تر از حباب های کف صابون بر لب های شیطنت کودکی
* * *

تو را با رنگ ها می شناسم
سرخ و سبز
و سپید بختی را باید
که پشت قباله ات بنویسند
* * *
گاه در تو مه می بینم
گاه باران
نخواه که طوفان درونت را باور کنم شهر من!
۱۸ آبان ۱۳۸۸

ماجرا از وقتی شروع شد که حس کرد می تواند بپرد! مدت زیادی گذشته بود از آخرین باری که بالش را چیده بودند. جلد نمی شد. همین که وقتش می رسید که بپرد، در می رفت. چند باری بچه های محل برش گردانده بودند. اما این دفعه آخر، با اینکه هنوز بال هایش کوچکتر از آن بود که اوج بگیرد توی آسمان، از آن پشت بام شلوغ گریخت. بیشتر جست می زد تا بپرد. وقتی رسیده بود به دشت و دسته ی کبک ها را دیده بود خیالش راحت شده بود. کم کم همه چیز یادش رفته بود و عادت کرده بود به دانه برچیدن های گاه به گاه و چرت های بعد از ظهر و دویدن توی دشت.
* * *
اول ها شبیه هم بودند. هیچ کدام نمی توانستند بپرند. با هم جست می زدند توی دشت تا از لابلای بته ها و گوشه کنار سنگ ها یا کناره ی چشمه، چیزی برای خوردن پیدا کنند. آفتاب که می شد. تند و تند بالا و پایین می پریدند و کز می کردند زیر سایه ی صخره ها. بعد آرام می شدند و توی خنکای سایه، خواب می افتاد به جانشان. چرت می زدند و گه گاهی پلک هایشان یکهو از خستگی می افتاد و ناگهان تکانی می خوردند. یعضی هایشان هم آنقدر خسته به نظر می رسیدند که توی آن هوا که انگار همه چیز را داشت بخار می کرد، گردنشان کج می شد سمت صخره های قهوه ای خاکستری خنک و یک وری می افتاد روی شانه شان. تا وقتی گرسنه شوند و با سر و صدای بقیه به صرافت دانه برچیدن بیافتند دوباره. آن هم وقتی بود که آفتاب داشت کم کم می رفت پشت کوه ها.
جثه اش کوچک تر بود و راحت جا می شد بین آنها. زیاد پیش آمده بود که یکی شان بالش را باز کند و او بخزد زیر بالش. این بیشتر مال وقت هایی بود که باد می آمد یا وقتی شب می شد. با اینکه کمی فرق داشت با بقیه، خیلی خوب پذیرفته بودندش. انگار جزئی از خودشان بود. برایشان مهم نبود که چقدر ظاهراشان فرق دارد. بقیه، پرهای قهوه ای و کرم داشتند روی زمینه ی خاکستری تن شان. دور چشم های تیره رنگشان به اندازه ی دو پنجه، بال های ریز و نرم نارنجی بود. اما او سرتا سر سپید بود. وقتی آفتاب یکوری می تابید، قوس و قزح روی پرهای بقیه خیلی به چشم می آمد، او اما سپید سپید بود. چه روز، چه شب.
* * *
اما آن روز که باران شروع شد. بی اختیار و به جای اینکه مثل بقیه جست بزند گوشه کنار زیر صخره ها، بال گرفت و رفت بالا تر، لبه ی غاری نشست. باران که تمام شد، پرید و چرخی زد توی آسمان. لذت دوباره پریدن را می شد در چشم هایش خواند.
وقتی برگشت همه ی نگاه ها فرق کرده بود. توی چشم های تیره رنگشان، یک طور حسادت پنهان بود. وقتی می نشست کنارشان که با هم دانه بخورند، با نوک منعش اش می کردند. چند باری هم شد که نزدیک بود بریزند سرش و زخمی اش کنند. همان وقت ها بود که حس کرد باید برای همیشه برود. هرچند دلبسته ی دشت بود و همه ی آنها و دلش لک می زد برای دوباره جا باز کردن بین تن نرم شان و خزیدن زیر سایه ی خنک صخره.
* * *
کبوتر چشم های نارنجی اش را به افق دوخت و پر کشید…

اول فقط به خاطر خستگی بود. به خودش زحمت این را نداده بود که لب هایش را باز کند. همین! چشم هایش بی تفاوت و سرد خیره شده بود. خیلی که خواسته بود چیزی نشان بدهد، پوزخند آرامی زده بود و خیلی ملایم هوا را از بینی اش داده بود بیرون. فقط اگر شانه به شانه اش بودی می توانستی صدای خفیف عبور هوا از پره های بینی اش را بشنوی. آن هم اگر سکوت بود. بعد کم کم عادت شد. حتی این اواخر، از پوزخند هم خبری نبود. فقط صدای نشنیدنی پلک ها بود و نگاه خیره و سرد.

اما یک روز، یکهو به خودش آمد. حس کرد طاقتش تمام شده و همه ی سلول هایش دارد فریاد می کشد. لب باز کرد. با تمام قدرتش تارهای حنجره اش را به نوسان آورد و فکر کرد که حالا وقتش است همه، همه چیز را بدانند. اما هیچ کس برنگشت نگاهش کند. حتی او که شانه به شانه اش ایستاده بود، تکانی نخورد؛ انگار فقط یک مورچه، آرام از کناره ی دیوار رد شده باشد. دست هایش را مشت کرده بود و سعی می کرد با منقبض کردن عضله های شکم، قدرت بیشتری بدهد به تارهای صوتی اش. اما انگار بی فایده بود.
*
چشم هایش دیگر بی تفاوت و سرد نبود. غم تلخی توی نگاهش زندانی بود و زیر پره ی نازک اشک می لرزید. کسی نگاهش را نمی شنید. باید قبول می کرد که صدا رفته است.