پادکست شعر سرایه ۴۸ – دکلمه شعرهایی از بهاره رضایی

Bookmark and Share ۲۳ آبان ۱۳۹۰
    Balatarin                

پادکست شعر سرایه ۴۸ – دکلمه شعرهایی از بهاره رضایی نام شاعر: بهاره رضایی
وب سایت: -
کتاب: آنیتا ؛ عروس چهارفصل سکوت، خداخواب تازه تری برایم دیده است، درست باید همین امروز تیربارانم می کردی ؟!، تشریفات



(۱)
از پشت آیفون
گنجشک های کوچکی
که روی لب هایم جا گذشتی
تخم گذاشتند
جوجه های کوچکم حالا بزرگ شدند و
رد تو را می گیرند

(۲)
از دست کبریت کاری ساخته نیست
گوگرد مفهوم صوری اش را هم از دست داده است
لبخند کتبی ات را که فکس کرده بودی
با کتاب های نخوانده ‌ی کتابخانه
و ته مانده‌ی شعر دیشب
در ذهنم جهنم شدند
از دست کبریت کاری ساخته نیست
ما هرگز به بهشت بر نمی گردیم
تو هیچ وقت آدم نمی شوی
و خاطرات شفاهی هنوز آزارم می دهند

(۳)
با سمباده هایی که روی صورت ام کشیدی
تمام شدم
سلام پدر!
آمدم تا پینوکیو دروغگوی تو باشم.
قلبم را درست کار گذاشته بودی
مثل ساعت کار می کرد
زود به زود عاشق می شد
حتی
عاشق فرشته‌‌ی مهربانی که همیشه مواظبم بود
مثل فانتزی هایی که در هالیوود هم مخاطب نداشت
قصه من شروع شده بود پدر!
خیال های شیرین ام را فروختم
تا برای تو قند رژیمی بخرم
تا دیابت دست از سرت بردارد
و شماره عینکت هی بالا نرود
غصه نخور پدر!
درست است که من هیچوقت آدم نمی شوم
و دماغم هر روز بزرگ تر می شود
اما قول می دهم
وقتی که سردت شد
خودم
خودم را
توی شومینه بیاندازم

(۴)
مدت هاست دیگر شب ها کتاب نمی خوانم
خواب هیچ کاغذی را آشفته نمی کنم
با اشیا مدام پچ پچ نمی کنم
بعد از این
بین قهوه و سیگارهای عصر
با ذهنم جلسه نمی گذارم
تنها کلمات را به ویرایش اشیا می سپارم
دیگر سرم روی سینه هیچ شعری خوابش نمی برد
بعد از این سر به هوای واژه های ولنگار نمی شوم
گوش می کنم
واژه ها سرفه می کنند
ویرووس های پراکنده
در کتابخانه منتشر می شوند
من می دانم
این بیماری مسری است
من واکسبنه نیستم

(۵)
با یک رادیو ترانزیستوری
درآخر هفته‌ای
در ایستگاه فضایی ناسا
میان تانگویی نفس‌گیر
آشنا شدم
مادام کوری از بلندگویش
تنها یک بشقاب
رادیوم تازه ثبت شده
به من تعارف کرد.
من جنبه نداشتم
اتصالی کردم
و حالا میان طول موج‌ها
متواری شدم…
مادام کوری مهربان من!
موهای بلوندت را دور سرت جمع کن
نه! اصلن آنها را دم اسبی ببند
دیگر چه فرقی می کند
نه کاتالیزور نه رادیوم درخشان تو
چیزی را حل نمی کند
ما تنها به کمی واکنش احتیاج داریم

(۶)
روی مین هایی که روی دامنم کاشته بودند
منفجر شدم
و جنگ جهانی دوم در من اتفاق افتاد

:
آ لمان فلسفه!
– حاضر!
ا تریش ا پرا!
– حاضر!
ا یتا لیای نما یش!
– حاضر!
اهالی اتحا د مثلث!
سلام!
به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید….
ما د ر چند قد می یک ا تفا ق بزرگ قرار داریم:
فرانسه شعر می خواند
انگلیس سوت می زند
روسیه پیپ می کشد
و انسان اولیه از کنارم می گذرد
بوی سنگ می گیرم
و عاشق عشق های ما قبل تاریخ می شوم…
تحجر چه طعم خوبی دارد!

(۷)
حواس زمین که پرت می شود
شعر می آید کنار ما می نشیند
صبحانه با او چه طعمی دارد
گاهی خواب های ما را سپید تعبیر می کند
و ما اصرار می کنیم واژه های بیمارش را
به مرکز فوریت های ویژه بسپارد
هر روز شعری می آید به ما سلام می دهد
فقط باید مواظب رفتارمان باشیم

***
پی نوشت ۱: شعرها از کتاب تشریفات انتخاب شده اند.

پی نوشت ۲: دوستان عزیز سُرایه! در گوگل‌پلاس به ما بپیوندید. منتظر شما هستیم!


منبع عکس: ‍ ‍وب سایت جایزه شعر زنان خورشید
موسیقی متن پادکست: Beethoven_ Violin Concerto In D, Op. 61 - Larghetto

۱۰ دیدگاه

  1. haroon گفت:

    ممنون از زحماتتون بسیار زیبا و دلنشین اجرا می کنید.
    امیدوارم این کار زیبا را ادامه بدهید.

  2. سیروس فیضی گفت:

    نتوانستم گوش کنم، اما از خواندن شعر لذت بردم. جالب بود. ممنون از خانم رضایی و همه دوستان دیگری که این شعر را در اینجا گذاشتند.

  3. ماهرخ باقری وزنا گفت:

    درود بر شما خانم پریا! کار شما ارزش معنوی زیادی دارد و من صمیمانه به شما و هم کارانتان تبریک میگویم. خیلی خوشحال می شوم اگر اشعار استاد رضازاده را در ارشیو خود قرار دهید.

  4. درود خانم رضایی شعر زیبای شما را با ذکر نام و منبع در سایت شعر۱ قرار دادم بسیار عالی بود

  5. مثل همیشه
    هم شعر و هم شاعر و هم دکلمه عالی بود…

  6. عالـــــــــــــــــــــــــــــی

  7. عرفان گفت:

    شعر بسیار متفاوت و معنی گراتون واقعا حال خوبی بهم القا کرد
    به امید موفقیت روز افزون شما . . .

  8. روح اله گفت:

    گرفته به تنم پیچک تنهایی

    عجب خوب است این تنهایی

    محال است ؟ خیال است ؟ اما باورت دارم

    زمان در گذر به سرعت

    ودر انتهای هر کوچه بن بست فریادی

    که بشکند سکوتی را از پس دلتنگی

    خوب است ! قشنگ است ! بشکند !

    اندوهی میان این شوره زارها

    دستی می دهد به دوستی می کند نگاهی مشکوک

    نگاهی به اندازه روشنایی فانوسی

    دستانت را به گرمی می فشانم ودوستت میدارمت ای لحظه های خوب من …

    من باورت کردم تو اشاره کن کافی است همین برایم

    با من بمان وبگذر از گذشته ها

    بگذریم از سایه ها ای تنهایی من

    من باورت دارم ای تنهایی

    با سلام ودرود فراوان سروده هاتون با زبان این زمان واقعا زیباست موفق باشین

  9. دزفول گفت:

    شعرتون خیلی خوب بود خوشم اومد

پاسخ دهید