آخرین دیدارمان آن تابستان بود، قبل از عروسی ام. بیبی خانه ی شهره بود. دایی هم بود. بیبی فکر می کرد دایی برادرش است. من را که دید خندید. شاد شد و دست هایم را گرفت. اما اسمم را به یاد نیاورد. مرا نشناخت… همان روزها پذیرفتم که بیبی برای من تمام شده. هرچند دلم به درد آمد و اشک ریختم، خیلی بیشتر از وقتی که شنیدم مُرده.
مرگ بیبی برای من آن لحظه بود که حس کردم هیچ رشته ای بین او و من نیست. من برای بیبی یک غریبه بودم. غریبه ای که حس می کنی می شناسی اش. غریبه ای که حس می کنی با خاطرات خوشی در ذهن ات پیوند خورده، اما نمی دانی کجا، کِی؟ نمی دانی کدام خاطره؟
برای بیبی
ارسال شده توسط پریا کشفی | در اندیشه ها دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰بیگانگی
ارسال شده توسط پریا کشفی | در اندیشه ها پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰صفت از ”خودبیگانگی” آیا کاربرد درستی دارد؟ غیر از این است که در هرلحظه تنها خود فرد می تواند قضاوت کند چه اندازه از ”خود” دور یا به ”خود” نزدیک است؟ چه اندازه با ”خود” آشنا یا از ”خود” بیگانه است؟ بهتر نیست لغت ”از ما بیگانگی” را جایگزین ”از خود بیگانگی” کنیم؟ وقتی این صفت برچسبی می شود برای کسانی که از نُرم های اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی ما فاصله گرفته اند؟
***
پی نوشت: لطفن جمله را نقد کنید نه من را به عنوان نویسنده. من در این جمله به کسی توهین نکرده ام پس به من توهین نکنید و شخصیت مرا ناعادلانه قضاوت نکنید. مثلن شما با خواندن این جمله نمی توانید به این نتیجه برسید که من از همه ی بخش های فرهنگ ایرانی بیزارم. شما با خواندن این جمله نمی توانید به این نتیجه برسید که من در برابر کاستی های موجود در ایران شانه بالا انداخته ام. شما با خواندن این جمله نمی توانید به این نتیجه برسید که من خود را با بقیه ایرانی ها متفاوت می دانم. شما با خواندن این جمله نمی توانید به این نتیجه برسید که پروسه ی تغییر و رشد تفکرات من چگونه بوده است. (اشاره به بحثی که پیش از این در جایی دیگر رخ داد که شاید بعدها درباره اش بنویسم)
