آفتاب بود
من درون تو جوانه می زدم
پا گرفته در خیال روشنت
مثل باد، می وزیدم از غروب نیستی
تا طلوع چشم تو…
عشق، حرف ساده ایست
مشق ناتمام بی ستون
با سلام تو تمام می شود
چشم باز می کنم به روی تو
و باز
روزهای تلخ و تیره ام به کام می شود
بدون دیدگاه »
آفتاب بود
من درون تو جوانه می زدم
پا گرفته در خیال روشنت
مثل باد، می وزیدم از غروب نیستی
تا طلوع چشم تو…
عشق، حرف ساده ایست
مشق ناتمام بی ستون
با سلام تو تمام می شود
چشم باز می کنم به روی تو
و باز
روزهای تلخ و تیره ام به کام می شود