| دیروز اولین دیدار ما و دوستان تازه مان بود. قرار را هماهنگ کرده بودم برای کافه زبان یا språkcafeet که قبل ترها از معلم زبان سوئدیمان در موردش شنیده بودم. کافه ی بسیار دنج و شاعرانه و دلنشینی بود. مخصوصن اینکه دیشب، شب رقص تانگو بود و نیمی از میزهای کافه را جمع کرده بودند که فضا برای رقصیدن باز باشد.
موسیقی ملایمی در حال پخش بود و بعضی ها که اکثرن هم مسن بودند، در حال رقصیدن. ملایم و آرام توی نور کمرنگ و زیر سقف کوتاه کافه. پس زمینه طبقه کتاب روی دیوار هم چاشنی دلنشینی بود برای آنچه می دیدم. و باید بگویم این رقص هیچ شباهتی به تانگویی نداشت که قبل ترها توی مراسم عروسی ها در ایران دیده بودم. حرکت پاها، حکایت هدایت رقص و دنباله روی و همه ی ظرافت های دیگر رقص که دیدنی است و آدم را وسوسه می کند برای یادگرفتن. ۸ نفر بودیم. من و عشق ام. فرانسوا که فرانسوی است و توی کلاس سوئدی با هم آشنا شدیم که با دوست دوست دخترش آمده بود وقتی پرسیدم پس دوست دخترت کجاست گفت وقتی می آمدم خواب بود الان هم نمی دانم چه می کند! مارین و دوست پسرش که یونانی است و پزشک. ژانتین که او هم فرانسوی است و از هم کلاسی ها دوره ی قبل کلاس سوئدی و آنا همکارم. شب خوشی بود و ما از همه در گفتیم. از سیاست تا زبان ها و اندازه ی خانه ها در ایران که به دید اروپایی ها اشرافی می آمد و به دید من جز اصراف نیست در اکثر موارد، از زبان سوئدی و علاقه ی سوئدی ها به زبان انگلیسی که انگیزه یادگیری سوئدی را برای مهاجرها کم می کند و از اوضاع نابسامان کارخانه ولوو و خیلی چیزهای دیگر که یادم نیست و مجال نوشتن ه |
کافه زبان واقعن کافه ی زبان است! فضایش آدم را یاد فیلسوف ها و شاعرها می اندازد. ستون های وسط هال کوچک کافه، میزهای قهوه ای سوخته. درگاهی که هال را دو قسمت می کرد و مثل طاق های خانه های قدیمی ایرانی بود… برنامه کافه زبان روی دیوار نوشته شده بود. یک روز زبان فرانسه، یک روز اسپانیایی، آلمانی، پرتغالی، ایتالیایی و انگلیسی و سوئدی و حتی ژاپنی. دیشب که ما آنجا بودیم اما شب رقص بود. روزهای هفته شب زبان! برای هر زبان میزی اختصاص می دهند با پرچم آن کشور روی آن و می توانی برای تمرین زبان یا گپ زدن به آن میز بپیوندی.. کافه داری از این نوع روشنفکری اش هم عالمی دارد! می توانم این را به لیست شغل های مورد علاقه ام اضافه کنم.


