با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

نوسان در تاریکی

پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۹

گفت: بیا تربیت شده ی توه. تحویل بگیر. و در را محکم کوبید به هم. پدر که رفت مادر سرخ شده از خشم و با نفرت نگاهم کرد: غلط می کنی تو. ننر. می خوای بابات طلاقم بده؟ با صدای فروخورده ای گفتم: زندگی که با این چیزا به هم بخوره بهتر که بخوره. طوری که انگار هیچ ترسی ندارم.

اما درونم یک دره ی عمیق تاریک درست شده بود. دلم به بندی آویزان بود و توی همان تاریکی عمیق نوسان داشت، از صخره های این طرف به آن طرف دنگ دنگ دنگ… هر لحظه فکر می کردم حالاست که بند دلم پاره شود و سقوط کند توی تاریکی. پایم سست شود و بنشینم. همانجا بنشینم که بیست و پنج سال نشسته بودم…

میخکوب شده بودم  رو به در و قدم از قدم نمی توانستم بردارم. همانطور ایستاده، تکیه دادم به میز که پشت سرم بود و دست هایم را جمع کردم پشتم. نگاهم را از مادر نمی گرفتم. مردد بودم. دنگ دنگ دنگ… دلم می خواست معجزه بشود و خودش بگوید حق داری دخترم. حق داری طوری که دوست داری لباس بپوشی. بپوش و بیا در آینه چشم من خودت را ببین و بیارا. بیا تا به چشم زخم زیبایی و دخترانگی ات و ان یکاد بخوانم و فوت کنم توی صورتت. بعد برو و طنازی کن و توی خیابان ها  زیبایی ات را به رخ بکش. دوست داشتم بگوید که مرا بی شرط  و بی بهانه دوست دارد. اما نگفت. هیچ کدام از اینها را نگفت و همانطور در سکوت برگشت توی آشپزخانه و شیر آب را باز کرد و من می دانستم که پناه می برد به حضور خاموش ظرف های کثیف تا فکرش را جولان بدهد همین حوالی و خشمش را فرو بریزد روی چربی های شب مانده ی ته قابلمه ها و هی سیم بکشد سیم بکشد و من تنم مور مور شود. خش خش خش…

اگر می نشستم نشسته بودم برای همیشه. اگر می رفتم دره تاریک عمیق تر می شد و تاریک تر…دنگ دنگ دنگ…اما کسی درونم نوید می داد که همین دره ی عمیق تاریک مرا می رساند به دشتی سبز و من می توانم مثل رویاهایم پروانه بشوم و توی دل دشت رها باشم. نمی دانم چقدر ایستادم یک ریع نیم ساعت یک ساعت فقط حس کردم که هزارهزار دست نامرئی از درون به پایم سوزن می زنند. روی انگشت ها. کف پایم. روی قوزک پایم و همینطور سوزن می زنند، روی زانوهایم، روی ران هایم و به من می گویند برو. برو.  زودتر برو.

به زحمت پایم را تکان دادم. زیر درد تیز سوزن ها، خودم را رساندم به در. توی آینه ی قدی کنار در خودم را نگاه کردم. به جای چادر همیشگی تیره، روی تنم مانتوی سپید رنگی خودنمایی می کرد. گره روسری ام را محکم کردم و گفتم: خداحافظ. مادر سراسیمه برگشت بیرون. گفت: پس چادرت کو؟ گفتم: نمی پوشم. و قبل از آنکه صدای اعتراضش به من برسد، در را بستم و مثل یک آهوی رها، درب آسانسور را رد کردم تا برسم به پله ها و یکی یکی جست بزنم پله ها را رو به پایین و توی دلم جشن بگیرم سبکبالی ام را. با هر قدم توی دلم یک توپ کوچک اندازه ی توپ پینگ پنک هی به این طرف و آن طرف پرت می شد دنگ دنگ دنگ…

۲۴ فروردین ۸۹

گوتنبرگ


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)