با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

گذار

سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۳

غمگین تر از همیشه کنارت نشسته بود

وقتی خزان به روح بهارت نشسته بود

تو در خیال رفتن و در چشم های او

غم واژه های طرح گذارت نشسته بود

در چشم های خسته ی این زن…سوار پیر!

می تاختی وگرد و غبارت نشسته بود

تنها نه اینکه مال تو باشد، پس از تو نیز

عمری به پای ایل و تبارت نشسته بود

یعنی که پنجه های پلنگت نبود و باز

در انحصار مرگ شکارت نشسته بود…

سهم جوانی اش که به پای تو نیست شد

بعد از تو نیز آینه دارت نشسته بود

در خلوت و توهم قبر و سکوت و مرگ

هر عصر جمعه پای مزارت نشسته بود

این سرنوشت بیوه زنان قبیله بود

روزی به جبر قوم کنارت نشسته بود

حالا تو رفته بودی و بعد از تو باز هم

با خاطرات تیره و تارت نشسته بود…


این دخترک

پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۳

هرچند یک پرنده ی بی بال و پر نبود

اما نشسته بود … به فکر سفر نبود

دختر دلش هوای سکونی عجیب داشت

یعنی که خسته بود وَ اهل خطر نبود

دختر در این سکوت مداوم که ذوب شد

برعکس کودکیش پر از شور و شر نبود

مانند یک مجسمه بی روح و بی صدا

خاموش بود… پی دردسر نبود

دختر…همان پری…که دلش رنگ آب بود

حالا به فکر موی سپید پدر نبود

انگار سنگ تیره شد انگار مرده بود

کز کرده بود توی خودش…نه! دگر نبود

اصلن نبود دخترک اما وجود داشت

نه شعر نه ترانه در او کارگر نبود…

***

این اولین سکانس به پایان رسید و بعد

این قهرمان که دخترکی بیشتر نبود

بیدار شد .. وَ تا به خود آمد سکانس بعد

می خواست باز پر بزند….بال و پر نبود…


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)