کودکی گذشت و آرزوها
یکی برآورده شد،
یکی از یاد رفت،
یکی رنگی نو گرفت
و یکی ماند،
یکی ماند مثل زخمی کهنه و بی التیام.
× × ×
کودکی رفت و آرزوها
پوست انداختند
رنگ باختند
پیله تنیدند و پروانه شدند
از خردسالی تا بزرگسالی،
در جریانی ملایم و همیشگی
رنگ در رنگ
ریز و درشت
گاه لبریز شوق و گاه غم آلوده
× × ×
ای آرزوی کهنه ی بی التیام!
که هرچه بزرگ تر شدم بیشتر قد کشیدی
که رنگ در رنگ بودی و بودی
گاه کوچک، گاه بزرگ
که پوست انداختی و بودی
که پیله تنیدی و پروانه نبودی و بودی
ای آرزوی کهنه ی بی التیام!
که نه سعی بودی و نه قسمت
هنوز بر بالابلند نخل هایی
و دست من کوتاه
