محترم خانم تا به حال استخر نرفته بود. اصلن از تصور اینکه جلوی یک مشت زن و دختر دیگر لخت شود، احساس گناه می کرد. برای همین بود که وقتی سوری بهش گفت بیا بریم استخر، سرخ و سفید شد. گیرم خجالت هم نمی کشید. تا حرف استخر پیش آمد، یاد شکمش افتاد که با شش تا زایمان کم کم حسابی از ریخت افتاده بود.
بعد تصویر یک حوض آب آمد جلوی چشمش، بزرگ بزرگ، آبش از تمیزی برق می زد. توش از جلبک و جانور هم خبری نبود. یعنی هیچ شباهتی به حوض خانه ی آغا جون خدابیامرز که بچگیها توش شنا می کرد، نداشت. ده پونزده تا از اون خانم های خوشپوشِ خوشبو با پستون بندهای رنگ وارنگ و شورت های نو و تنگشون دور و بر استخر غمزه می کردند.
ناخوداگاه سرش را آورد پایین و تصویر شورت نخی رنگ و رو رفته ی کهنه اش زیر دامن گلدار بنفش، آمد جلوی چشمش. توی جایش تکانی خورد و رفت دوباره چایی بریزد.
