رودخانه های ده بالا امسال کم آب تر شده بود. خان بیشتر از قبل زور می گفت. خیلی ها که جوان تر بودند، ده را گذاشتند و به شهر پناه آوردند. ده خلوت تر می شد از جوان تر ها که بازوی قوی تر داشتند و خوش فکر تر بودند و پر امید تر. رود کم آب تر می شد و زمین تشنه تر. خان پر زور تر.
× × ×
چند روزی مانده به برداشت محصول، خان دستور داد همه ی گندم ها را بسوزانند. گندم های امسال را که به خاطر کم آبی پشت سر هم، کم پشت تر هم شده بودند. همه جا دود بود. خیلی ها اشک می ریختند. بعضی ها آشکارا و بعضی ها پشت پلک های غبارگرفته شان. غوغا بود. آرامش ده، هرچند هیچ گاه آرامشی از روی آسایش نبود، حالا بدل شده بود به غوغا. آدم ها چند دسته شدند. بعضی عزم شان جزم تر شد که بار سفر ببندند. بعضی ها سینه سپر کردند و فریاد زدند و به فردای خودشان فکر نکردند. بعضی ها سکوت کردند و بغض کردند. بعضی ها خواب بودند.
× × ×
جوان تر ها، چه آنها که شهری شده بودند، چه آنها که هنوز سرِ زمین ها عرق می ریختند، دور هم جمع شدند. همه پر از صدا. پر از فکر. پر از خشم. انگار انرژی همه صد برابر شده بود که حق شان را بگیرند. قرار ها گذاشتند و ساعت ها هم فکری کردند و قرار شد به جای غصه خوردن و اشک ریختن و بغض کردن، هر کس کاری دست بگیرد. مهم تر از همه زمین ها بود که نباید بایر می ماند. بذر دوباره می خواست و باران و انتظار.
× × ×
آب ها که از آسیاب افتاد و غبار سم اسب خان که فرو نشست. ده دوباره آرام شد. آدم ها چند دسته شدند. بعضی ها برگشتند سرکارشان و همه چیز یادشان رفت. بعضی ها توی خانه ماندند و بغض کردند و جز اینکه فکر کنند این مهمترین کاری است که می شود کرد، کار دیگری نکردند. بعضی ها برگشتند شهر و توی همهمه ی شهر گم شدند. بعضی ها برگشتند شهر اما یادشان ماند که باید برای ده آذوقه بفرستند. بعضی ها هنوز سرگردان مانده بودند و روی تیغ تیز امید و نا امیدی نوسان می کردند. بعضی ها بیل دست گرفتند و راهی شدند سمت زمین ها- امیدوار. هنوز بیل های زیادی روی زمین مانده بود اما…
