خیابان های بن بست را گشودی
همه دروازه هایی به صبح
پا گذاشتی به دنیایم
زاییده نشدی که بودی
خلق نشدی که تو خود خالق لحظه هایی
* * *
در من قدم می زنی با من
که عطش شعر و ترانه را به تبسمی از تو فرو می نشینم
که سربلند می کنم از فراسوی سروها
تا چشم های تو را بخوانم
. . .
کلمات
در حضور تو رام تر از کبوترهای خانگی است
و شعر
از سرچشمه ی دست های تو الهام می گیرد
