تو را با رنگ ها می شناسم
سبز و سرخ
و با ولوله ی ناتمام درونت
تو را با رشته ی درهم افکارت …
در تو شعرها زاده شده
و قلم
عصای ناگزیر دست های پیری توست
* * *
تو را با رنگ ها می شناسم
و با قوس و قزح پس از بارانت
که بالا می کشاندم
ناگزیر تر از حباب های کف صابون بر لب های شیطنت کودکی
* * *

تو را با رنگ ها می شناسم
سرخ و سبز
و سپید بختی را باید
که پشت قباله ات بنویسند
* * *
گاه در تو مه می بینم
گاه باران
نخواه که طوفان درونت را باور کنم شهر من!
۱۸ آبان ۱۳۸۸
