با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

سرانجام

جمعه ۱۶ آبان ۱۳۸۲

عصر دیروز: گرسنگی دلچسب دم افطار…غروب زیبای خورشید از پناهگاه کلکچال و عشق…عشق …عشق…به تو که مرا آفریدی…راستی بهشت تو جز این صحنه های ناب چه می تواند باشد؟

دیروز آخر بریدند پای سپیدار ما را

فردا گمانم بسازند در کوچه ها دار ما را

چشمان تاریکشان آه ….طاقت ندارد ببیند

بر شانه های تغزل چشمان بیدار ما را

وحشت ندارم ، نگویید : “جرات ندارد بماند.”

اینجا دگر سایه ای نیست، سیمای تبدار ما را

قیمت ندارد اگر چه این واژه های پر از درد

شاید کسی دیده باشد آن سو خریدار ما را

دیشب صدایی شنیدم، از عمق آیینه ها بود

آری…کسی آرزو کرد یک لحظه دیدار ما را


پرنده

سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۲

تو ای پرنده کوچک! ز من چه می دانی ؟ …

که سال هاست درونم سرود می خوانی

گمان کنم که تو را می شناسم …آری! تو

به نثر های خیالی ، به شعر می مانی

تو روح ساده شعر منی و یا اصلا

خود منی تو…شبیه خودم پریشانی!

بگو که با تو چه کرده است درد آدم ها!

هجوم وسوسه چشم های شیطانی…

ولی نگو که شکسته است بال پروازت…

نگو پرنده که از بودنت پشیمانی

گمان نکن که جدا می شوم ز تو …حتی

اگر سکوت کنی و مرا برنجانی

چه می شود که ببخشی شب درونم را

مرا پرنده بخوانی…مرا برقصانی!

* * *

مرا که مثل تو هستم…تو را که مثل منی

کسی رسانده به آغاز بیت پایانی:

بیا که با تو برقصم…بیا که با تو شبی…

پرنده باشم و در من غزل بیافشانی!


دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۲

“من تو را برای شعر بر نمی گزینم

 

شعر مرا برای تو بر گزیده است…

 

در هشیاری به سراغت نمی آیم

 

هر بار از سوزش انگشتانم

 

در می یابم که تورا می نوشته ام…” حسین منزوی


مرگ

دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۲

فصل باران گذشت…بهانه مگیر

قسمت ماست لحظه های کویر

قسمت ماست تا سحر نخوابیدن

ناله بر دوش پای در زنجیر

سر ساعت همیشه می بینی

غم در آغوش ماست بی تاخیر!

فرصتی نیست تاببارم من

گل من مرگ را بپذیر…


دخترکی که غزل می نوشت!

یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۲

بابا ببخش دختر خود را …مرا ببخش!

این کودک غریب غزل زاده را ببخش!

بابا مگر نه اینکه دلت آسمانی است؟

پس آشتی! کبوتر خود را بیا ببخش!

من قول می دهم که نرنجانمت ولی…

شیطان اگر نشست به تکرار ما ببخش!

یا نه…قبول! دختر تو لوس و کوچک است

حالا که هست ! تلخی و دعوا چرا؟ببخش!

اصلا به من چه که قدیسه نیستم!

من را معامله کن با خدا….ببخش!

دختر که قحط نیست ! ولی مثل من…نگو

هرگز نگو… نگو که نمی خواهی ام …ببخش!

بابا ببین که غصه قا فیه ام را خراب کرد

من را به جان این غزل بی ریا ببخش!

بگذر…و تا ردیف خودش را نباخته است ،

این دختر نجیب غزل زاده را ببخش!


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)