۱-
مرا به سمت تو آورده باز باران ها
ببار بر من از این تشنه تر نخواهم شد!
۲-
چرا باید از برف و باران بترسم؟
مگر نیستی؟
مگر چتر چشمان تو بر سرم نیست؟
بهار است در من بهار!
۱-
مرا به سمت تو آورده باز باران ها
ببار بر من از این تشنه تر نخواهم شد!
۲-
چرا باید از برف و باران بترسم؟
مگر نیستی؟
مگر چتر چشمان تو بر سرم نیست؟
بهار است در من بهار!
جاده می شوم که تو از من بگذری
نه تیره ام نه روشن
غبار خاکستری راهم که بر تن ات می نشینم
خاموش و سبک
برگ برگ ات فرو می افتد از شاخه ام
چشم وا کنی
زمستانم
ناتمام و سرد
بی رنگم
رنگم کن با مداد رنگی ِ بودنت
دستم را بگیر
و از خیابان حادثه ها مرا بگذر
به هیچ عصای سپیدی آنقدر اطمینانم نیست
که به چشمهای تیره ی تو
خیسم کن
در مجادله ی تگرگ و برگ،
پاییز نیستم که فرو افتم از شاخه ات