با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

دوباره از نو

سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸

اتفاق های زیادی افتاده. چند سالی است که پشت سر هم توی زندگی ام اولین ها رخ می دهند و من گاهی می نشینم و گاه خسته می روم، اما دوباره برمی خیزم. امروز بعد از هفته ها، اولین روز کار جدی من است در این تابستان.

من به سبزی بهار می اندیشم، هرچند پشت پنجره طوفانی است و صدای باد می آید.

* *‌ *‌

خدای مهربان من!

تو را سپاس که هستی

بودنت را هرگز از من دریغ مکن


مکالمه

دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

می گوید: قصه منو هم بنویس دیگه. فکر میکنم: اخه توی سطحی کجای زندگیتو قصه کنم؟

می گوید: چی شد پس؟ چرا جواب نمی دی؟

می گویم: هان؟ باشه حالا چرا؟

می گوید: خوشم میاد بشم قهرمان یه داستان.

فکر می کنم: عوضی! خوشی زده زیر دلش. می گویم: دلت خوشه ها. حالا بذار ببینم چی میشه.

***

پی نوشت: ننوشتم. خوب معلومه!


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)