اتفاق های زیادی افتاده. چند سالی است که پشت سر هم توی زندگی ام اولین ها رخ می دهند و من گاهی می نشینم و گاه خسته می روم، اما دوباره برمی خیزم. امروز بعد از هفته ها، اولین روز کار جدی من است در این تابستان.
من به سبزی بهار می اندیشم، هرچند پشت پنجره طوفانی است و صدای باد می آید.
* * *
خدای مهربان من!
تو را سپاس که هستی
بودنت را هرگز از من دریغ مکن
۶ دیدگاه »