با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

صدا نمی ماند

چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸

اول  فقط به خاطر خستگی بود. به خودش زحمت این را نداده بود که لب هایش را باز کند. همین! چشم هایش بی تفاوت و سرد خیره شده بود.  خیلی که خواسته بود چیزی نشان بدهد، پوزخند آرامی زده بود و خیلی ملایم هوا را  از بینی اش داده بود بیرون. فقط اگر شانه به شانه اش بودی می توانستی صدای خفیف عبور هوا از پره های بینی اش را بشنوی. آن هم اگر سکوت بود. بعد کم کم عادت شد. حتی این اواخر، از پوزخند هم خبری نبود. فقط صدای نشنیدنی پلک ها بود و نگاه خیره و سرد.

CCP0007246_P

اما یک روز، یکهو به خودش آمد. حس کرد طاقتش تمام شده و همه ی سلول هایش دارد فریاد می کشد. لب باز کرد. با تمام قدرتش تارهای حنجره اش را به نوسان آورد و فکر کرد که حالا وقتش است همه،  همه چیز را بدانند. اما هیچ کس برنگشت نگاهش کند. حتی او که شانه به شانه اش ایستاده بود، تکانی نخورد؛ انگار فقط یک مورچه، آرام از کناره ی دیوار رد شده باشد.  دست هایش را مشت کرده بود و سعی می کرد با منقبض کردن عضله های شکم،  قدرت بیشتری بدهد به تارهای صوتی اش. اما انگار بی فایده بود.

*

چشم هایش دیگر بی تفاوت و سرد نبود. غم تلخی توی نگاهش زندانی بود و زیر پره ی نازک اشک می لرزید. کسی نگاهش را نمی شنید. باید قبول می کرد که صدا رفته است.


مثلث

چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸

انگار بجز آرامش و دوست داشته شدن، دنبال چیز دیگری بود. یک نیروی کشش درونی تلخ و عجیب داشت، درست مثل بچه ای که دلش شیرینی خواسته و مادرش منعش کرده، لجوج و سرکش و غیرمنطقی. دلش می خواست همه ی این ها را طوری توجیه کند.
هرچند نزدیک به هیچ کدام از معیارهایش نبود اما دلش می خواست بدود. سخت بدود، نفس نفس بزند و آخر سر حس کند چیزی توی مشتش است. حس کند رسیده به قله. بعدش اصلن مهم نبود. یا بود و سعی می کرد بهش فکر نکند تا از این دلشوره ی لعنتی دور باشد. عادتش بود. گاهی اوقات برای راحتی اش سعی می کرد حقیقت ها را ندیده بگیرد.
CBP1057213_P
به گوشه دیگر این مثلث فکر کرد. به دوست داشته شدن بی دریغ. به ابرها. به نرمی و آرامش و به موج. به دورتر ها. به افق. آبی بود. همه چیز انگار زیادی شیرین و خوب. یک نیروی کشش درونی تلخ و عجیب داشت، درست مثل بچه ای که دلش شیرینی خواسته و مادرش منعش کرده، لجوج و سرکش و غیرمنطقی. دلش می خواست همه ی این ها را طوری توجیه کند. زیر لب می خواند” از غم خبری نبود اگر عشق نبود” و فکر می کرد دارد راه را درست می رود. فکر می کرد؛ اما نشانی اش درست نبود.


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)