با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

حلول

پنج شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۳

باید بیافتی اول این بیت اتفاق

باید  شبی حلول کنی در تن اتاق

دست مرا بگیری و راهی کنی مرا

تا یاس های منتظر انتهای باغ

بعدش پرنده ای بشوی تا که بشکنی

جادوی آسمان من این عرصه ی کلاغ!

یعنی که ماه و زهره و خورشید بشکفند

در لحظه های تیره ی بی نور بی چراغ

تا من دوباره مثل تو از خود رها شوم

باید بیایی باز بگیری مرا سراغ-

از فال های هر شبه از شعرهای ناب

از حافظی که هست همیشه به روی طاق…

حال مرا که منقلبم خوب می کنی

وقتی  که تو حلول کنی در تن اتاق!


برف که می بارد

پنج شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۳

بچه ها در کوچه برف بازی می کنند

صدای خنده ی بچه ها

از درز پنجره خودش را می کشد تا حجم مه گرفته ی اتاق من

و خنده ها پاشیده می شوند بر سر و رویم

من مه را پس می زنم…

بچه ها در کوچه برف بازی می کنند

برف جاری می شود از سر و روی بچه ها

و شوق بودن، مثل نسیم خنکی آرام بچه ها را دوره می کند

و بچه ها سبک تر از قاصدکی بلند می شوند تا آسمان…

بچه ها در کوچه برف بازی می کنند

و زندگی به هیات برف و خنده و سرما و نور

جاری می شود از ابتدای کوچه

و همه ی خانه ها را دوره می کند…


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)