اول فقط به خاطر خستگی بود. به خودش زحمت این را نداده بود که لب هایش را باز کند. همین! چشم هایش بی تفاوت و سرد خیره شده بود. خیلی که خواسته بود چیزی نشان بدهد، پوزخند آرامی زده بود و خیلی ملایم هوا را از بینی اش داده بود بیرون. فقط اگر شانه به شانه اش بودی می توانستی صدای خفیف عبور هوا از پره های بینی اش را بشنوی. آن هم اگر سکوت بود. بعد کم کم عادت شد. حتی این اواخر، از پوزخند هم خبری نبود. فقط صدای نشنیدنی پلک ها بود و نگاه خیره و سرد.

اما یک روز، یکهو به خودش آمد. حس کرد طاقتش تمام شده و همه ی سلول هایش دارد فریاد می کشد. لب باز کرد. با تمام قدرتش تارهای حنجره اش را به نوسان آورد و فکر کرد که حالا وقتش است همه، همه چیز را بدانند. اما هیچ کس برنگشت نگاهش کند. حتی او که شانه به شانه اش ایستاده بود، تکانی نخورد؛ انگار فقط یک مورچه، آرام از کناره ی دیوار رد شده باشد. دست هایش را مشت کرده بود و سعی می کرد با منقبض کردن عضله های شکم، قدرت بیشتری بدهد به تارهای صوتی اش. اما انگار بی فایده بود.
*
چشم هایش دیگر بی تفاوت و سرد نبود. غم تلخی توی نگاهش زندانی بود و زیر پره ی نازک اشک می لرزید. کسی نگاهش را نمی شنید. باید قبول می کرد که صدا رفته است.
