به من گُل بدهید
و توی دفترم با مدادهای رنگی تان طرح های نو بزنید
از کوچه ها و خیابان ها
از آدم ها
از پنجره ها و درخت ها و باغچه ها
از بهار و از سبزه ها
*
به من گل بدهید
و توی دفترم
روی صورت تمام آدمک های خاموش بی دهان
و روی صورت تمام آدمک های اخمو
و آدمک هایی که فریاد می زنند و
آدمک های خواب
لبخند بکشید
*
به من گل بدهید و بگذارید همینجا زیر باران بایستم
به من گل بدهید
و از پرنده بگویید
به من گل بدهید و قاعده های پریدن را یادم بدهید
اوج گرفتن را تعریف کنید برایم.
من حالا
به اندازه ی کافی بزرگم
به اندازه ی کافی می فهمم
به اندازه ی کافی شیب های تند زندگی را بالا آمده ام
نه خسته ام
نه نفس بریده
به همان اندازه شاداب ام که منِ هفت سالگی ام
تنها به جای کوله بار مدرسه ام که پر بود از کتاب ها و دفترها و مشق های شب مانده
و پر بود از اضطراب های شب های زمستان
و پر بود از دلهره ی آزیرهای قرمز
و عکس های پر از خون،
روی دوشم تجربه دارم
خاطره های رنگ پریده دارم
خاطره های روشن
و امید دارم به فردا
و آغوشم به جای دست های کوچک عروسکی
به نفس های گرم مردی خوش است
که ثانیه هایم را با او تقسیم می کنم
و زندگی ام را
و آینده ام را
و امیدم را
و سر یک سفره با او می نشینم
که ثانیه هایش را با من تقسیم می کند
و زندگی اش را
و آینده اش را
و امیدش را
*
به من گل بدهید و مدادهای رنگی تان را
می خواهم روی تمام صفحه های سپید و سیاه دور و برم
طرحی نو بزنم