ارسال شده توسط پریا کشفی | در زن بودن, سپید, شعرهای من
سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۹

پیش از آنکه چون باغی در برم بگیری
طراوت بکر گلی بودی در دست هام
پیش از ریزش آبشار بودن ات بر هستی ام
نگاه جاری آرامی بودی در حوالی چشمم
پیش از شعر شدن
کلمه بودی
…
و تو می دانی
باغ ، بی گل
شعر، بی کلمه
یعنی “نیستی”
و من، بی آرامش چشم هات یعنی درد
یکم آوریل ۲۰۱۰- کرون هوست کافه
پی نوشت:
من یک پادکست شعر و ادبیات فارسی (پادکست سرایه ) راه اندازی کرده ام. به این معنی که هر هفته دو شعر ازیک شاعر می خوانم و فرمت صوتی آن را به اضافه اطلاعاتی در مورد شاعر و همینطور متن شعرها، روی صفحه پادکست می گذارم. نسخه صوتی را می توانید آنلاین گوش دهید یا دانلود کنید و یا حتی از طریق برنامه آیتیونز بگیرید و روی آیفون و یا دیگر موبایل ها، گوش دهید. یک نسخه کم حجم تر از هر فایل هم قابل گرفتن است برای کسانی که به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارند. تا جایی که من جستجو کرده ام، چنین ایده ای قبلن اجرا نشده، پادکست به زبان های غیر فارسی زیاد است، اما زبان فارسی و آن هم شعر و ادبیات نه. خوشحال می شوم نظرتان را بدانم. در مورد صفحه، شعرها و نحوه ی اجرا. همینطور، ممنون می شوم اگر در گسترش پادکست و جذب شنونده بیشتر به من کمک کنید.
ارسال شده توسط پریا کشفی | در سپید, شعرهای من
دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۸
تو را با رنگ ها می شناسم
سبز و سرخ
و با ولوله ی ناتمام درونت
تو را با رشته ی درهم افکارت …
در تو شعرها زاده شده
و قلم
عصای ناگزیر دست های پیری توست
* * *
تو را با رنگ ها می شناسم
و با قوس و قزح پس از بارانت
که بالا می کشاندم
ناگزیر تر از حباب های کف صابون بر لب های شیطنت کودکی
* * *

تو را با رنگ ها می شناسم
سرخ و سبز
و سپید بختی را باید
که پشت قباله ات بنویسند
* * *
گاه در تو مه می بینم
گاه باران
نخواه که طوفان درونت را باور کنم شهر من!
۱۸ آبان ۱۳۸۸
ارسال شده توسط پریا کشفی | در سپید, شعرهای من
جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸
خیابان های بن بست را گشودی
همه دروازه هایی به صبح
پا گذاشتی به دنیایم
زاییده نشدی که بودی
خلق نشدی که تو خود خالق لحظه هایی
* * *
در من قدم می زنی با من
که عطش شعر و ترانه را به تبسمی از تو فرو می نشینم
که سربلند می کنم از فراسوی سروها
تا چشم های تو را بخوانم
. . .
کلمات
در حضور تو رام تر از کبوترهای خانگی است
و شعر
از سرچشمه ی دست های تو الهام می گیرد
ارسال شده توسط پریا کشفی | در زن بودن, سپید, شعرهای من
چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۸۸
شاهزاده ی من!
اگر تو نباشی
ملکه ی تو،
دخترکی عادی خواهد شد دوباره
دیگر نه از طعم شیر و عسل بوسه ی صبحگاهی ات خبری هست
نه از شراب مسحور کننده ی نوازش شبانه ات
نه از بالش پُر از پَر قو وقتی سر بر شانه ات می گذارم
* * *
ابرها… ابرها زیر پایم رژه می روند
و من که آراسته ترین دامن پُر چین عاشقی را به تن دارم
شانه به شانه ی تو
آسمان را در می نوردم
شاهزاده ی من!
اگر
تو
نباشی
سقوط
م
ی
ک
ن
م
* * *

ابرها! ابرها!
زندگی یعنی سفر
و من، خوشبخت ترین مسافر!
که درست در نقطه ای که باید
دست در دست های مردی گذاشتم
که تاج خوشبختی بر سرم گذاشت
* * *
ابرها… ابرها زیرپایم رژه می روند
و من از رودخانه ای که مرا به تو می رساند می گذرم
زیر نگاه ستایش صدها مرغ دریایی
نیمی سپید و نیمی سیاه
…
نیمه ی سیاهم را برای همیشه به آب می سپارم
وقتی تمام تنم را نگاه سُکر آور تو می نوازد
* * *
ابرها… ابرها زیر پایمان رژه می روند
شاهزاده ای ابرپوش من!
مرا که به نام بخوانی
ابری می شوم که خوشبختی ام را ببارم
به دریا ها و رودخانه ها
به دشت ها و کوه ها و خانه ها
به ابرها…. ابرها…
ابرها که زیر پایمان رژه می روند
۶ آبان ۱۳۸۸
روز میلادم را با زایش شعری که فرزند عشق من و توست، آغاز کردم. ای شاهزاده ی ابر پوش من!
ارسال شده توسط پریا کشفی | در زن بودن, سپید, شعرهای من
پنج شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
چه در دلت می گذرد ای باد گریزان
که طعم بوسه ات گیلاس ها را آشفته کرده و می گذری
می گذری از مجنون که گیسوانت را به رخ می کشی
و انعکاس نگاهت تیشه ها به ریشه ی فرهادها زده است
می گذری که سرزمین مادری ات
جز تنگ آغوشی نبود که نفس می برید از تو
و بال های کوچکت به بی مهری پهناور آسمان را کنایه میزد
می گذری که ندایت
طعنه ی تلخی است به سفره های گشوده به ریا
و عقدت را به عقده ها نمی شود که ببندند
* * *
مرا با خود ببر
از جدال های ناسرانجام و نخ های به گره افتاده ی حقیقت
مرا ببر از هیاهو ها به سکون
مرا ببر از خشم ها به مهر
مرا ببر از تیرگی ها به سبزی خزر
و بکارتم را بسپار به جنگل ها ی بکر شمال
* * *
رها تر از بادهای گریزان
در آغوش کدام سرزمین
لب به سخن باز می کنی بی وحشت از خون و خشم
مرا با خود ببر که در زهدان تو نطفه ببندم
از پشت مردی که که مشت کرده به شب
مرا با خود ببر که از تو زاده شوم
که فردا روشن است و می بینم