با تو خودم هستم |

می خواهم خودم باشم
خوراک RSS

زندگی

شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸

باورم نمی شود

که باید این پنجره را ببندم

این پنجره را که به روی چشمان تو…

اصلا بیا طوفان را جدی نگیریم

من شعر می خوانم

تو چشم هایم را…

باران اگر گرفت

به پیشوازش می رویم

مگر نگفته بودی خیسی موهایم را دوست داری

پس چتر را بگذار

یا نه!

بیا زندگی را جدی نگیریم

پشت همین بن بست ها

یله می شویم رو به خورشید

غزل می خوانیم

و سپید می نویسیم

خاک را هم بگذار هرچه می خواهد

لباس های اتو خورده مان را از تک و تا بیاندازد

بیا برگردیم به ابتدای آفرینش

این بار هم دوباره من حوا می شوم

اصلا من دست می برم

به چیدن هر میوه ممنوعه ای که هست

تا از زمین هم هبوط کنیم به هرکجا که باشد

بی دغدغه توبه و تنهایی

برویم دوتایی توی جهنم مان خوش باشیم…


زندگی، مدرسه ی آدم ها

یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۸

بعضی آدم ها هیچ وقت بزرگ نمی شوند. هیچ وقت رشد نمی کنند. هرچقدر هم سرشان توی کتاب های مختلف باشد. هرچقدر هم سال به سال به تجربه شان افزوده شود. تجربه هایی که هیچ گاه درسی از آن ها گرفته نمی شود.

بعضی‌ آدم ها همیشه مثل یک کودک دبستانی می مانند،‌یا یک نوجوان سرکش دوران راهنمایی یا جوان نا پخته ی دبیرستانی و سال های اول دانشگاه، هرچند سال ها می گذرد و آنها مدرک ها به مدرکشان می افزایند، بی آنکه حتی یک نمره ی قبولی از معلم زندگی بگیرند. این آدم ها همیشه مردودند.


خواب دیده بودمت

سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸

پیرزن خوشحال بود. بعد از مدت ها کسی آمده بود از این چهار دیواری بیرونش ببرد. من توی چشم هایش نگاه می کردم که بفهمم مرا شناخته یا نه. چشم هایش می خندید مثل کسی که هیچ غمی نداشته باشد یا مثل کسی که همه ی غم هایش را یادش رفته باشد. گفتم من سپیده هستم. طوری سرش را تکان داد که انگار می دانسته. اما فهمیدم چیزی یادش نیست. گفتم نوه ات. دختر لیلا. پیرزن طوری که انگار بخواهد خودش را از فشار یادآوری نام ها و رابطه ها برهاند خم شد سمت کفش ها. کفش ترانه را برداشت که بپوشد. گفتم این مال تو نیست و چون دیدم چیز تازه ای دلش می خواهد صندل های خودم را نشانش دادم که بپوشد. یه پاشنه هایش نگاه کرد و گفت نه. بعد  هم یک دمپایی پلاستیکی که همان گوشه بود را پوشید و از در زد بیرون.

توی خیابان دنبالش می دویدم. تند تند راه می رفت. از این مغازه به آن مغازه. پشت ویترین ها می ایستاد هر از گاهی و زل می زد به جنس ها. طوری انگار سبکبال بود. تمام مدت راه جای اینکه دل بدهم به بودنش خیره نگاهش میکردم و سعی می کردم بفهمم توی چه عالمی است برای خودش پیرزن. چرا بعضی ها از حافظه اش پاک شده بودند. چرا بعضی دیگر تازه تر شده بودند. برگشته بود به دوران جوانی اش انگار فکر می کرد دایی جان، مرحوم برادرش است. حتی یادش نبود آغا جان مرده. می ایستاد دم پله ها و صداش می کرد که بیاید نهار بخورد. خاله می گفت که فکر می کند هنوز زنده است وگرنه طاقت نمی آورد بدون آغا جان.

توی همین فکرها بودم که یکهو دیدم نیست. ترس برم داشت. می دویدم جلو و عقب که اگر جایی پشت ویترینی ایستاده پیدایش کنم. نبود. دلم شور می زد. کلافه بودم. نمی دانم چقدر گذشت. ده دقیقه. نیم ساعت. یک ساعت. دیدمش که زیر میز بستنی فروشی کز کرده. خم شدم و صدایش کردم. می ترسید. انگار از همه می ترسید حتی از من. دستم را بردم جلو و کشیدمش سمت خودم. چشم هایش پر از غریبگی بود. قبلش تند تند می زد انگار توی قفس باشد. بال های سفیدش خاکی شده بود. فشردمش به آغوش ام. دستم را پناهش کردم که احساس امنیت کند. کبوتر بدجوری ترسیده بود.


طراحی شده توسط پریا کشفی(قبل از ارسال نامه لطفن ستاره ها را از آدرس ایمیل حذف کنید)